|
و خدایی که همین نزدیکی هاست،لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
|
خورشيد امروز بيدار
خورشيد امروز بيدار نشده. ابر هاي سياه و خا كستري چشم هاي آسمان را پوشانده اند. باد لباس ورخت هاي روي طناب را اين ور و آن ور مي برد . بعضي لباس ها از برخورد با هم ابا دارند . آن كنج ديوار انتهاي طناب يك سينه بند به طرز عجولانه و عجيبي آويزان است:مثل دو دست به سوي آسمان دعا. *** كم كم باد شديد تر شده وباران نم نم را به در وديوار وپنجره مي زند. *** خانم خانه مشغول شستن ظرف هاست . چشم هاي بيدارش باران مي بارد .آنقدر كه صداي شرشر باران را نمي شنود. ظرف كه تمام شد نگاهي به پنجره انداخت. پنجره خيس بود . سريع به سمت در دويد : پله ها را يكي دو تا كرد تا زودتر به حياط و طناب برسد . باران شديد تر شده بود شلاق مي زد بر تن زن و موهايش را نوازش مي كرد . مو هاي مشكي اش را . به آخرين پله كه رسيد پايش روي كاشي سر خورد با سر به زمين افتاد .یک آن براي لباس هاي مرد كه بعداز ظهر آنها را خشك مي خواست . بيهوش زير باران افتاده بود. كم كم هاله ي گرد خون دور سرش وسيع تر مي شد عين هاله ي نور دور سر پيامبران . باران به اين چيز ها كار نداشت. شلاق مي زد و مو هاي مشكي اش را نوازش مي داد : خون مي شست. كنج ديوار اما غوغاي ايمان زن بود: " دو پياله ي سينه بند پر از آب باران شده بود سنگين سنگين . باران بند آمد:رگبار مسلسل كه از خون سير شد لال مي شود. گنجشك لاغر و نحيفي زير شيرواني پناه گرفته بود آرام پريد و آمد لبه ي لبه ي سينه بند نشست.. كمي تاب خورد تا شرمش فرو ريخت : آرام شد براي بوسه ي نوك كوچك گنجشكك. آرام سرش را برد توي آب جمع شده توي سينه هاي زن . چند جرعه چشيد. سرش را بالا آورد به شكر . و دوباره جرعه جرعه. بعد بي جيك جيك پريد..." ۱۳۸۴ خورشیدی ژرژ ژزف