![]() |
![]() |
|
| عابر ساحل شنی با پاهای برهنه |
مگر ابر بهانه ای جز برای دلتنگی نیست؟ و ماه، آه آسمان برای تو؟ قلب من یخ زده گوشه ی شومینه ای که هنوز خاموش است؟ بابانوئل و بابانوروز آمدند و رفتند کنج دل من هنوز خالیست. دیوار چشم توست زمان مرگت و پتوهای اتاق مجاور پالتوی پاسبانی من اند خالو! فشنگ ندارم و نه خنجری که مبادا خون تو را بریزند و من سر پستم مثل خاش بی خاصیت سگ فرمانده سیخ مانده باشم... ****** شب توی چشم های من می تابد . امید خالق به ابر هاست نه خورشید و من تاب این همه دیگر شب تاب را ندارم : بنگ بنگ بنگ بیا بازی کودکانه مان را آغاز کنیم و تو مثل همیشه آقا پلیسه باش و من دزده. از این همه بوقلمون بیزارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نُمود ، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیّت ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن ! دکتر شریعتی |
|
RSS
|