|
و خدایی که همین نزدیکی هاست،لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
|
مگر ابر بهانه ای جز برای دلتنگی نیست؟
و ماه، آه آسمان برای تو؟
قلب من یخ زده گوشه ی شومینه ای که هنوز خاموش است؟
بابانوئل و بابانوروز آمدند و رفتند
کنج دل من هنوز خالیست.
دیوار چشم توست زمان مرگت
و
پتوهای اتاق مجاور
پالتوی پاسبانی من اند خالو!
فشنگ ندارم
و نه خنجری
که مبادا خون تو را بریزند و من سر پستم مثل خاش بی خاصیت سگ فرمانده
سیخ مانده باشم...
******
شب توی چشم های من می تابد .
امید خالق به ابر هاست نه خورشید
و
من تاب این همه دیگر
شب تاب را ندارم :
بنگ بنگ بنگ
بیا بازی کودکانه مان را آغاز کنیم
و
تو مثل همیشه آقا پلیسه باش و من دزده.
از این همه بوقلمون بیزارم.