![]() |
![]() |
|
| عابر ساحل شنی با پاهای برهنه |
|
در چوبی خانه آنقدر نحیف و خوره خورده بود که با خمیازه ی کوچک باد ،دهان باز می کرد. مسیح پدروار در را سه بار کوبید. وارد خانه شد. پوست دختر که توی تشت آب نشسته بود آنقدر شاداب و پر جذبه بود که آدم خیال می کرد هر لحظه می خواهد بلند شود و مردی را در آغوش بکشد. پیرزن سر برگرداند مسیح را دید تاس را توی تشت انداخت و خاک پای مسیح را با دست بوسه داد.. مسیح گفت :دختر جان ! برخیز! پوست چروکیده ی دور لب و بینی پیرزن به حرکت در آمد: پدر! او افلیج مادر زاد است. مسیح با مهربانی ای که قاطی صدایش کرد باز گفت :برخیز! مادر گفت :پدر! او کر و افلیج است.صدای شما را نمی شنود که. مسیح با مهربانی، چشمهایش را به چشمهای دخترک دوخت.مادر قاطی نگاه مسیح شد و با لحن سطل خالی توی چاه خشک گفت:ای پدر! او کور و کر و افلیج است.حتی شما را ندیده است که . مسیح مکث کرد نگاهی توی چشمهای خیره ی دختر که بی حالت ترین چشم ها بودند انداخت، رفت جلو به گوش و چشمش دست کشید، دست برد توی آب، مشتی آب روی چشم ها و گوش هایش ریخت و پاهایش را دست کشید. زنانگی دختر جوان ،چشم های مسیح را نوازش می کرد و دست های مسیح زندگی دخترک را. مسیح آرامتر گفت :دخترم! برخیز ،ببین و در حالی که می شنوی ،از مادرت سپاسگذاری کن ! مادر نا امیدانه دامن چرک و چروکش را جمع کرد، روی سکوی کنار دیوار نشست سرش را پایین انداخت و با دُم روسری اش عرق پیشانی اش را پاک کرد. سرش را که بالا گرفت. دید دخترش تمام قد روبرویش ایستاده ، نگاهش می کند.دوید و پارچه ای دور تنش پیچید. رو به سمت در برد که به پای مسیح بیفتد.مسیح نبود توی جذبه ی اندام دخترک بیست و چند ساله ،آب شده بود. نبود. دور و بر خانه هیچ کس نبود سکوت بود و سکوت و مادری با چروک پیشانی و دور دهانش که حالا تبدیل به دختری شده بود که می توانست یک نسل دیگر ادامه داشته باشد. ژرژ ژزف. 1385 خورشیدی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نُمود ، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیّت ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن ! دکتر شریعتی |
|
RSS
|