تبليغاتX
شازده کوچولو-کتابی ست از آنتوان اگزوپری
دلنوشته های یک لولی بی غش

 

 

 اعجاز

 

 

در چوبی خانه آنقدر نحیف و خوره خورده بود که با خمیازه ی کوچک باد ،دهان باز می کرد.

مسیح پدروار در را سه بار کوبید. وارد خانه شد.

پوست دختر که توی تشت آب نشسته بود آنقدر شاداب و پر جذبه بود که آدم خیال می کرد هر لحظه  می خواهد بلند شود و مردی را در آغوش بکشد.

پیرزن سر برگرداند مسیح را دید تاس را توی تشت انداخت و خاک پای مسیح را با دست بوسه داد..

مسیح گفت :دختر جان ! برخیز!

پوست چروکیده ی دور لب و بینی پیرزن به حرکت در آمد: پدر! او افلیج مادر زاد است.

مسیح با مهربانی ای که قاطی صدایش کرد باز گفت :برخیز!

مادر گفت :پدر! او کر و افلیج است.صدای شما را نمی شنود که.

مسیح با مهربانی، چشمهایش را به چشمهای دخترک دوخت.مادر قاطی نگاه مسیح شد و با لحن سطل خالی توی چاه خشک گفت:ای پدر! او کور و کر و افلیج است.حتی شما را ندیده است که .

مسیح مکث کرد نگاهی توی چشمهای خیره ی دختر که بی حالت ترین چشم ها بودند انداخت، رفت جلو به گوش و چشمش دست کشید، دست برد توی آب، مشتی آب روی چشم ها و گوش هایش ریخت و پاهایش را دست کشید.

زنانگی دختر جوان ،چشم های مسیح را نوازش می کرد و دست های مسیح زندگی دخترک را.

مسیح آرامتر گفت :دخترم! برخیز ،ببین و در حالی که می شنوی ،از مادرت سپاسگذاری کن !

مادر نا امیدانه دامن چرک و چروکش را جمع کرد، روی سکوی کنار دیوار نشست سرش را پایین انداخت و با دُم روسری اش عرق پیشانی اش را پاک کرد.

سرش را که بالا گرفت. دید دخترش تمام قد روبرویش ایستاده ، نگاهش می کند.دوید و پارچه ای دور تنش پیچید. رو به سمت در برد که به پای مسیح بیفتد.مسیح نبود توی جذبه ی اندام دخترک بیست و چند ساله ،آب شده بود. نبود.

دور و بر خانه هیچ کس نبود سکوت بود و سکوت و مادری با چروک پیشانی و دور دهانش که حالا تبدیل به دختری شده بود که می توانست یک نسل دیگر ادامه داشته باشد.   

 

ژرژ ژزف. 1385 خورشیدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 
=