تبليغاتX
شازده کوچولو-کتابی ست از آنتوان اگزوپری
دلنوشته های یک لولی بی غش
سایه ی گنجشک ها را از پشت پرده ی توری می دیدم. برگ های پاییزی هم همینجور سبک و ولنگار می افتند روی خاک.توقع گنجشک ها و برگ ها از خاک یکی است ولی خاک گاهی وقت ها بی رحم می شود.پرده ی توری چرک شده،عین دیوار اما هنوز آن طرف پنجره با آن بدن چرب و چیلی اش دیده می شود:یک درخت خشک که چند تا جوانه دارد برای دلخوشی بهار، چند تا بوته ی گرزنه و ... گربه ی سیاه مدام روی دیوار این طرف و آن طرف می پرد . انگار توقع دارد گنجشک ها یک جا بمانند و او به این دعوت آفرینش لبیک بگوید، با آن چشم های تیز و سبز و هوشیارش . با آن چشم های تیز و سبز و هوشیارش مدام دنبال یک سکو برای پرش از این سو به آن سو بود یادش به خیر یک روز که از پیاده رو با هم رد می شدیم یادش افتاد که دارد برای خودش خانمی می شود . دست کشید به سینه هایش ، روی لبش و پاهایش را یک لحظه به هم فشرد_و همه ی این حرکاتش من را یک جوری کرد!_ بعد بی آنکه برای آخرین بار آن نگاه بی حالتش را به من بیندازد گفت :تو ، هم داری مرد می شوی هر کداممان باید برویم توی جاده ی زندگی خودمان. پاییز بود دقیقا وسط پاییز روز چهل و پنجم توی ماه دوم.پای راستش را برد جلو .گام جدایی شروع شد.برگی از لابلای هوا ولنگار و سبک می افتاد پایین. من فقط سایه ی برگ را دیدم مثل گنجشک ها بود.تمام حواسم روی تن او بود که داشت برای همیشه تمام می شد.بستنی نیمه تمام ،صورت دستم را که بغض گرفته بودش ، خیس کرد. دست کشیدم به سینه هایم ،لب هایم و پاهایم را فشردم ،پس چرا من احساس مرد شدن نداشتم. شاید ما مرد ها احتیاج داریم که یکی به تنمان دست بکشد که بفهمیم مرد شده ایم ولی زن ها مثل کرم هایی اند که هم نرند هم ماده : هم به خودشان وقوف دارند هم به مردها... چشم هام شده بود دو تا تیله ی حیران. یک برگ راست افتاد روی سرم .جاذبه ی زن را یک آن کشف کردم دویدم با تمام وجود با تمام پا و سینه و لبم .داشت تاکسی می گرفت که راهی را که برای همیشه به پارک محل قرارمان می رسید تلخ ترین خاطره ام کند.مچ اش را گرفتم .تاکسی را رد کردم . نگاهم کرد:که چه؟ مچش اش را کشیدم . چه قدر داغ بود.پوستش که همیشه سرمای مرطوب و دلپذیری داشت توی پاییز داغ داغ بود.رنگش پریده بود . دویدم و او را دنبال خودم کشاندم یک گوشه ی دنج که چشم های آدم ها نیفتد. زیر یک شیروانی که یک درخت تاک جلویش بود دست بردم دور گردنش سریع لبم را بردم روی لبش و با تمام وجود فشردم. فقط بهت زده فشرده می شد . لب هایش که آتش گرفت رهایش کردم فاصله گرفتم. در آغوشم انداخت دست ها و سینه و لبهایش را. آرام برداشتمش از روی تنم. پاهایم را به هم فشار دادم گفتم من حالا مردی شده ام و تو زنی. برگ های پاییزی زیر پاهایم که با اضطراب و تند تند دور می شدند از توی گلویشان سرفه های خشک می کردند و اشک شان در نمی آمد. تاکسی را نگه داشتم سوار شدم و راهی را که همیشه به پارک محل قرارمان ختم می شد،میعاد خوش ترین روز های عمرمان که استخوان ترکانده بودیم برای هم ،شد تلخ ترین خاطره ی عمرش. تاکسی که گازش را گرفت یک گله برگ به هوا پرتاب شدند،یک لحظه توی دلشان غنج افتاد که تن محتضرشان دارد بر می گردد به درخت،جان می گیرد،اما بی رحمی خاک مثل آتش نیست، مکنده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

من .. می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به زودی بهتون سر می زنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 
=