تبليغاتX
شازده کوچولو-کتابی ست از آنتوان اگزوپری
دلنوشته های یک لولی بی غش
آدم ها گاهی بد گمان می شوند این بس نیست.

جنسیت بخشی از زندگی ست .تنها یک جلد روی تن آدم ها نیست .بخشی از هویت ماست که اغلب نادیده می گیریم و زیر لفاف شرم مان آنقدر می پوشانیمش که بگندد.

البته من بی مقدمه شروع کردم به نوشتن این متن .ذهنم پر است از مرگ پدر و از تمامی از دست دادن ها و به دست آوردن ها.

مرگ پدر (یک پدر ایده آل)یعنی ریختن یک کوه بزرگ که تو باید به ساختن دوباره اش در خودت همت کنی .

امیدوارم همه کوه شوند.

اما من دماوند را دوست ندارم.آخر ملک الشعرای بهار را زیاد دوست ندارم.

کوه فقط دماوند نیست کوه یعنی من ....کوه یعنی تو....

حتی احساس تنهایی که توی دلم رخنه می کند از نبودن دستی عاشق در دستم  تازه می فهمم که عشق آنقدر ها هم کشنده و کشنده نیست مثل خاک است مرا جذب خودش کرد و بعد پوساند....

اینها شکوه نیست گوشه هایی از واقعیت زندگی من است که البته کلی با زندگی تو توفیر دارد و با نگاه تو.

اینجا دخمه نیست که فقط یکی دو روزنه داشته باشد من شاعرم نویسنده ام پس مرگ پدر و فرو رفتن عشق در بیرحمانه ترین حالت ممکن آنقدر ها هم بد نیست چرا که زندگی ست.

چرا که گرگ نیست که زوزه می کشد: صدای صوت قطار زندگی ست که داد می زند :باز باید زیست هر چند که مرگ بگوید :هوووووم چه بیهوده....

...

اثر سالوادور دالی

این سخن تمام تا بعد باد سپر یادتان باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

آدم می ماند .مانده ام چه بگویم .اینکه آدم پدرش را از دست بدهد دردناک است .و دردناک تر اینکه تو همزمان با این امتحان بزرگ در چاله ی امتحانی دیگر بیفتی:از دست دادن عشقت

البته با تمام بهت ها و ناباوری ها حالا آنقدر روی دلم آب جوش ریخته ام که سعی کند برایش هیچ توفیری نکند آخر باید توی این روزگار مرد از آب در بیایم.یک مرد آبدیده!

حدیث ناله هایم را توی وبلاگم کمتر می نویسم تا آدم های احمقی که لیاقت زیارت کلامم را ندارند مجبور نباشند به جای نظر خزعبل بگویند.

همین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

انالله و انا الیه راجعون

 

 

از رفتن پدر چهارده روز می گذرد.

باقی بقای.تان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 
=