|
و خدایی که همین نزدیکی هاست،لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
|
واگر تنها بمانم و
او رفته
با خود نگه خواهم داشت
همیشه
در گودی کف دستانم
تا پایان عمر
لطف پستان های الگو گرفته از عشقش را.
ژاک پره ور.
تا چند وقت دیگر نمی توانم بیایم توی این محیط پیش شما.از پایان ترم و سر گیجه ها و بیماری پدر که بگذریم باید خودم را کمی جمع و جور کنم...بین خودم توی دنیاهای مختلف ربط ایجاد کنم ...منسجم تر شوم تا باز بیایم.

نمی دونم اثر کیه:از رینیسنس گالری برداشتمش.
راستی اگر کسی از بهار نارنج خبر داشت به من هم بگه.دلم براش تنگ شده.
خب اگر نباشم چه کنم.این دو هفته که نبودم کلی تحول دیدم:دوسه تا داستان کوتاه نوشتم و شعر دیگری که برایتان حالا تایپ می کنمش.
این بار اما شدیدا خواستارم نگاه نقادانه ی خود را روی اثرم پهن کنید. می خواهم ببینم از یک من ماستی که دارم چه قدر می توانم کره بگیرم! توی دوره ی خاصی افتاده ام.
در ضمن اگر کسی یاسر را دید به او بگوید....نه ولش کن. لطفا شعرم را بخوانید دوستان من:
رو به زمان پنجره ای گشوده ام
به اندازه ی گوشه ی شکسته ی شیشه ی ساعتم.
**
دایره دایره ی چرخ دنده های ساعت
زیر لایه ی زمان
له
لورده .
و لاه لاه من
برای لالایی لبان آفتاب زده ات.
**
تو دیگر نیستی توی لحظه های لالایی باد
برای رقص موهای مو جوان
**
خنده هایم مال خودم نیست
گریه هایم نیز
حالا کو یک آشغالدانی
که تو تف کنی تمام دهانت را تویش.
**
پنجره نیمه باز است و
من از اینجا
توی مغز خسته ی تو را نگاه می کنم:
که قطره قطره اشکهات
می افتد روی شیار ناودان گونه ات
که حالا جز سکوت
ندارد نقاره ای.