تبليغاتX
شازده کوچولو
عابر ساحل شنی با پاهای برهنه

 

و دور ترین بغض های آدمی

_ که کم می آورد آفرینش ،نبضش را

برای رگهای خسته ام _

با منست.

یادت هست می گفتم :

" از هر جایی می خوام حرکت کنم احساس می کنم

چیزی کم داشته باشم، انگار گم کرده باشم چیزی را"

زمان گذشت. ساعت که چهل بار نواخت

به هیچ.

زنگوله ی آفرینش ترک خورد و خدا کمی یله تر نشست

روی تختش .

ساعت داشت خوب رقم می خورد

و صدای فاصله ها از رونق عشق

می افتاد .

جاده به سوی بی نهایت خوبی بود

 

به فکر تربیت مردانگی ام افتادی،فاصله شکل گرفت.

من مرد تنهای زمین نیستم.

و

و

من از تو فاصله :

برای زنانگی ات.

 

بعد

خبر آوردی تا کلاغ ها پررو نشده اند

رفته ام که اهلی کنم کسی را

طبق قرارم با خدا

.

.

.

تو نگو که، داشتی با یال اسب ها

توی هوا تکثیر می شدی و کسی که می ماند منم....

یادت هست؟

بعد تر باران می آید:

_ بارون می یاد جر جر

رو پشت بون هاجر.

هاجر عروسی داره!

دم خروسی داره.

از هر جایی حرکت می کنم

انگار چیزی

جا بگذارم.

فلورا

 اثر: ژان آنتواین واتئو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همچنین تقدیم به دوست داشتنی ترینانم:

ستاره ی مهربون

طاغی دوست داشتنی که میخواهمش برای تمام لحظه های زندگی به تپش های آرامش

شبلی که هیچ صفتی را برنمی تابد:حوای آدمش

یاسر:پیامبر شاعر،پیامبر دیوانه ام که امید دارم بفهممش.

حدیث: پری ناز کوچولو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 4:17 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

داشتم توی دنیای خودم سیر می کردم.به یک چاله رسیدم به چه بزرگی.

از قضا دفتر شعر یکی از دوستان باز بود.کژدار و مریز شروع به خواندنش کردم

برای گریز از چاله.به شعری رسیدم:

"قرن هاست

ستاره های اعدامی از آسمان

جنازه شان به زمین نیفتاده .

بیافتند

تنهایی گورم

تمام می شود

سر گیجه ی زمین هم."*

لذت بردم:به چاله برگشتم.

و ذره ذره آخرین شن ها را از ته چاله بیرون ریختم،به امید همخوابی

با ستاره های

اعدامی_تبعیدی به زمین.به یاد آن زن اثیری سیاه پوش

که دهانش مزه ی کونه ی خیار می داد .

__________________________________

 * شعر از دوست گرامی :مرجان شکوری در تاریخ:۱۲/۱۰/۸۳

 

اثیری

نام نقاش پرید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

میم ژ دال هه! * و خداوند فرمود: ای رسول! ما تو را برای دعوت خلق فرستادیم و تو خود را بیش از حد مقدر به زحمت میفکن که هدایت بر عهده ی ماست.* و رسول را عشقی در دل نهان بود که او را از آن گریز نبود *که جان رنجور را به تمام، مایه ی این دعوت کرد. ما آغاز خلقت را به او یاد آور می شویم و آدم را * که چه زود ایمن گاه عشق زود به دست ما ، او را به عصیان کشاند،نه آزادی. * و رسول را از این آغاز، پند های بسیار دیگر نیز بود. *

به نوعی محشر

اثر پیتر پائول روبنس

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
همین.

اثر:سالوادور دالی

همین.واین:

گاهی زندگی آنقدر پوچ و خالی می شود که می مانی.فقط می مانی چه کنی.

تمام شب بیدار بودم.حالا سپیده دم است.

اما چه توفیری کرد.آیا اگر می خوابیدم بهتر نبود؟

این تصویر بالا تنها ثمر امشب من است.

بعدتر حرفی نمی ماند.

در خلوت شبانه ام نه یاد شاملو افتادم نه یاد معراج پیامبران.

گاهی خالی بودن و حتی پوچ بودن چه خوب است.چرا که راغب شده ام بیفتم توی این بازی:

شب بیداری و خلا 

 ...

و روز سگ دو برای ؟.

همواره باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 

باران بارید:

گنجشک دوباره عاشق شد.

باران بند آمد.

گنجشک باران شد.

برش باران

همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 

 

چند روز است بی دلیل هستم.نه گنده گوزی های سارتر را دارم.

نه مثل کامو به اعتبار ِ اعتراضم هستم.

و نه مانند دکارتِ بیچاره از روی الگوی فکر کردن ام به وجودم پی می برم.

این چند روز "رها" بودم. رهاتر .

حالا دوست دارم این شعر را برایتان بنویسم:

 

به دورت پتویی پیچیده ای

به قطر تمام گردن های کلفت تاریخ

مگر هوا چه قدر نا جوانمردانه سرد؟

کلاه بوقی شیطان قرض کرده ای و

شلوارک شاه عباس اول را.

 

لشکر سربازان مطیع و

تخت شاهی ات :

همین چای دم کشیده و

موکت پاره.

 

هاپوی گرفتار!

همین!حرف دیگری ندارم واقعا.

همین!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن !
دکتر شریعتی

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
لوتوس تنهاترین کامپیوتر خانگی
مسافران زمین
وحال باز مانده ام چرا؟
شبلی!!!
روز هایی که می گذرند
کاغذهایم تمام شده!
مهار بیابان زایی
شازده کوچولو
سیاره خاکی
دست نوشته ها
انسان طاغی...
یاسر.ب:خنده ی شطرنجی.
خدنگ(رستم ماشینیزم)
سعید(گود لاو من)
پاپیروس شیطون
بها نارنج خودم
ریحانه بی آزار!!!
سامان:جهاد
جلیل صفر بیگی.
مهتاب روشن
ویارهای پسری آبستن
گیلانیان
دزد دلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان