تبليغاتX
شازده کوچولو-کتابی ست از آنتوان اگزوپری
دلنوشته های یک لولی بی غش

 

و دور ترین بغض های آدمی

_ که کم می آورد آفرینش ،نبضش را

برای رگهای خسته ام _

با منست.

یادت هست می گفتم :

" از هر جایی می خوام حرکت کنم احساس می کنم

چیزی کم داشته باشم، انگار گم کرده باشم چیزی را"

زمان گذشت. ساعت که چهل بار نواخت

به هیچ.

زنگوله ی آفرینش ترک خورد و خدا کمی یله تر نشست

روی تختش .

ساعت داشت خوب رقم می خورد

و صدای فاصله ها از رونق عشق

می افتاد .

جاده به سوی بی نهایت خوبی بود

 

به فکر تربیت مردانگی ام افتادی،فاصله شکل گرفت.

من مرد تنهای زمین نیستم.

و

و

من از تو فاصله :

برای زنانگی ات.

 

بعد

خبر آوردی تا کلاغ ها پررو نشده اند

رفته ام که اهلی کنم کسی را

طبق قرارم با خدا

.

.

.

تو نگو که، داشتی با یال اسب ها

توی هوا تکثیر می شدی و کسی که می ماند منم....

یادت هست؟

بعد تر باران می آید:

_ بارون می یاد جر جر

رو پشت بون هاجر.

هاجر عروسی داره!

دم خروسی داره.

از هر جایی حرکت می کنم

انگار چیزی

جا بگذارم.

فلورا

 اثر: ژان آنتواین واتئو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همچنین تقدیم به دوست داشتنی ترینانم:

ستاره ی مهربون

طاغی دوست داشتنی که میخواهمش برای تمام لحظه های زندگی به تپش های آرامش

شبلی که هیچ صفتی را برنمی تابد:حوای آدمش

یاسر:پیامبر شاعر،پیامبر دیوانه ام که امید دارم بفهممش.

حدیث: پری ناز کوچولو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 4:17 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

داشتم توی دنیای خودم سیر می کردم.به یک چاله رسیدم به چه بزرگی.

از قضا دفتر شعر یکی از دوستان باز بود.کژدار و مریز شروع به خواندنش کردم

برای گریز از چاله.به شعری رسیدم:

"قرن هاست

ستاره های اعدامی از آسمان

جنازه شان به زمین نیفتاده .

بیافتند

تنهایی گورم

تمام می شود

سر گیجه ی زمین هم."*

لذت بردم:به چاله برگشتم.

و ذره ذره آخرین شن ها را از ته چاله بیرون ریختم،به امید همخوابی

با ستاره های

اعدامی_تبعیدی به زمین.به یاد آن زن اثیری سیاه پوش

که دهانش مزه ی کونه ی خیار می داد .

__________________________________

 * شعر از دوست گرامی :مرجان شکوری در تاریخ:۱۲/۱۰/۸۳

 

اثیری

نام نقاش پرید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 

میم ژ دال هه! * و خداوند فرمود: ای رسول! ما تو را برای دعوت خلق فرستادیم و تو خود را بیش از حد مقدر به زحمت میفکن که هدایت بر عهده ی ماست.* و رسول را عشقی در دل نهان بود که او را از آن گریز نبود *که جان رنجور را به تمام، مایه ی این دعوت کرد. ما آغاز خلقت را به او یاد آور می شویم و آدم را * که چه زود ایمن گاه عشق زود به دست ما ، او را به عصیان کشاند،نه آزادی. * و رسول را از این آغاز، پند های بسیار دیگر نیز بود. *

به نوعی محشر

اثر پیتر پائول روبنس

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

همین.

اثر:سالوادور دالی

همین.واین:

گاهی زندگی آنقدر پوچ و خالی می شود که می مانی.فقط می مانی چه کنی.

تمام شب بیدار بودم.حالا سپیده دم است.

اما چه توفیری کرد.آیا اگر می خوابیدم بهتر نبود؟

این تصویر بالا تنها ثمر امشب من است.

بعدتر حرفی نمی ماند.

در خلوت شبانه ام نه یاد شاملو افتادم نه یاد معراج پیامبران.

گاهی خالی بودن و حتی پوچ بودن چه خوب است.چرا که راغب شده ام بیفتم توی این بازی:

شب بیداری و خلا 

 ...

و روز سگ دو برای ؟.

همواره باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 

باران بارید:

گنجشک دوباره عاشق شد.

باران بند آمد.

گنجشک باران شد.

برش باران

همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 

 

چند روز است بی دلیل هستم.نه گنده گوزی های سارتر را دارم.

نه مثل کامو به اعتبار ِ اعتراضم هستم.

و نه مانند دکارتِ بیچاره از روی الگوی فکر کردن ام به وجودم پی می برم.

این چند روز "رها" بودم. رهاتر .

حالا دوست دارم این شعر را برایتان بنویسم:

 

به دورت پتویی پیچیده ای

به قطر تمام گردن های کلفت تاریخ

مگر هوا چه قدر نا جوانمردانه سرد؟

کلاه بوقی شیطان قرض کرده ای و

شلوارک شاه عباس اول را.

 

لشکر سربازان مطیع و

تخت شاهی ات :

همین چای دم کشیده و

موکت پاره.

 

هاپوی گرفتار!

همین!حرف دیگری ندارم واقعا.

همین!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف   | 

 
=