تبليغاتX
شازده کوچولو
عابر ساحل شنی با پاهای برهنه

خستگی های یک روح پریشان چندان نمی تواند با اهمیت جلوه کند.

پریشانی یک روح توی یک آهنگ .همین!بس!دات!کام.

عشق من حالا کجا می تواند باشد.

وقت هایی، دست هایت خالی هستند و مثل دو کفه ی ترازو به آسمان گرفته ای شان برای هیچ چیز و همه چیز.

وقتی دوست داشتن، دیگر زیر رگه های پوست، جا نمی گیرد...

خستگی ِ آفریدن معنی ندارد.

و خدا همیشه می آفریند.

موضوعاتی پراکنده و آش و لاش توی ذهن یک مرد کوچولو و ...

عشق من کجا می تواند باشد اکنون با کدام لبخند با کدام اشک...

زمین گرد همین که بگردد بس است به دور خورشید یا ماه یا هر چه که من نمی دانم،شاید:به دور خدا...

خدایِ دایره ای دور چه می گردد؟...واحد مستقل چرا دایره شده؟ هر نقطه اش، وابسته به نقطه ی دیگرش،

که شعاعش تخطی ارقام کرده و دایره ای دیگر را رقم زده است.

عشق من کجاست اکنون ؟در کدام یک از لحظات گذشته غوطه می خورد:

در تنهایی هایی که من فقط دستی بر روی شانه هایش بودم؟ لبی برای خاموشی ِ ماندن کنار چشمانش...

اکنون عشق من کجاست؟!

***

گلایه های سیاه پوش تلخ به جایی نمی رسد.

دیگر صدای عشقم هم به من آرامش نمی دهد.

افتاده ام توی تنهایی و بیهودگی.

اینبار با همیشه فرق دارد.

فرق دارد

فرق

دارد

د

ا

ر

د

*

زمانی از خودم می پرسیدم:"مگه بدون عشق می شه زنده موند؟!!"

وحالا بی شرمانه بی عشق زنده ام.

بی عشق

زنده ام.

بی

عشق

زنده ام.

ب

ی

ع

ش

ق

زنده

ام

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 

یک جنگ آور معروف ژاپنی به نام "نوبوناگه" با اینکه تعداد سربازانش به یک دهم افراد دشمن هم نمی رسید تصمیم گرفت به دشمن حمله کند خود او می دانست پیروز می شود ولی افرادش مردد بودند.

در راهی که پیش می رفتند به دیر "شین تو" رسیدند."نوبوناگه" به سربازان گفت:"پس از بازدید از دیر سکه می اندازم.اگر شیر آمد پیروز می شویم اما اگر خط آمد شکست می خوریم : ما در دست سرنوشت اسیریم."

"نوبوناگه" به دیر رفت و در سکوت ادای احترام کرد.

مقدر شده نور بباره.

وقتی بیرون آمد شیر و خط کرد.شیر آمد.سربازان شاد شدند به گونه ای که در نبرد پیروز شدند.

یکی از همراهان "نوبوناگه" پس از پیروزی گفت:"واقعا هیچ کس نمی تواند سرنوشت را عوض کند."

"نوبوناگه گفت:"واقعا که نه!" وبعد سکه را به او نشان داد.هر دو طرفش شیر بود.

چه حقیقتی.نه؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
" هر مرگ

اشارتی ست

به حیاتی دیگر "

مرگ سرد

آدم مرگ را باور نمی کند . بلکه مرگ کم کم زیر غبار فراموشی ما آدم ها فرو می رود بی آنکه ما بخواهیم برای باور کردنش تلاشی کنیم.

حالا که بعد از سیزده روز برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم تازه احساس کردم چه شده .ما هفت روز جلوی مردم خرما و چای

می گذاشتیم به جای نقل و آجیل

و سیاه پوشیدیم به جای رخت های نویی که ته دل آدم غنج می اندازند.

مادر بزرگ آرام در دستان عمو جان داد.

همیشه می گفت مرگ که ترس ندارد و این آخری ها از خدا شفای پدرم را به قیمت مرگ خودش می خواست.

او را در قبرستان روستا دفن کردند .

هنوز نتوانسته ام حتا یک قطره اشک برایش بریزم .فقط اولین لحظه ای که عمه کوچیکمو دیدم بغض کردم و بعد دیگر هیچ...

روزهای اول سیل پرده های سیاه بود که دور و بر پرچین خانه را می گرفت ...هجوم چهره های خندان عیدانه که برای لحظه هایی کوتاه با ژست غم وارد محیط غمناک ما می شدند و بعد از دقایقی دوباره وارد حال و هوای عید می شدند.

مادر بزرگ برای من هنوز کنج خانه اش روی همان نمدی که همیشه می نشست نشسته است و

طبق معمول شاکی ست که : چرا دیر به دیر بهش سر می زنیمو بعد دوباره خودش تصریح می کند که عیب نداره جوان ها با همدیگر خوش باشید ما هم خوشیم دیگه.

هی !

نمی دانم عید امسال چند خانواده عزا دار شدند

چند خانه سیاه پوش شد

چند جفت چشم به جای خنده ی عید ، گریه کردند

و یا چند کودک توی این عید متولد شدند

اگر بدانم هم چندان توفیری نمی کند فقط من را به این اصل رهنمون می کند که

"هر مرگ

اشارتی ست

به حیاتی دیگر "

فامیل دلشان را خوش می کنند به اولین نوه ی خانواده :خواهر زاده ی کوچولوی من که روح حیات را زنده نگه می دارد.

ما رشد می کنیم می بالیم و خود پدران و مادران نسلی می شویم که سالها بعد بر مرگ ما خواهند گریست به ازای تولد نوزادان کوچک دیگری که سالها بعد پدران و مادران نسلی دیگر خواهند شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن !
دکتر شریعتی

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
لوتوس تنهاترین کامپیوتر خانگی
مسافران زمین
وحال باز مانده ام چرا؟
شبلی!!!
روز هایی که می گذرند
کاغذهایم تمام شده!
مهار بیابان زایی
شازده کوچولو
سیاره خاکی
دست نوشته ها
انسان طاغی...
یاسر.ب:خنده ی شطرنجی.
خدنگ(رستم ماشینیزم)
سعید(گود لاو من)
پاپیروس شیطون
بها نارنج خودم
ریحانه بی آزار!!!
سامان:جهاد
جلیل صفر بیگی.
مهتاب روشن
ویارهای پسری آبستن
گیلانیان
دزد دلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان