تبليغاتX
شازده کوچولو
عابر ساحل شنی با پاهای برهنه

رنگی که شب را تجزیه می کند

میزی که گردش نشسته اند

جامی بر پیشبـُخاری

چراغ، دلی ست که تهی می شود .

 

اینک سالی دیگر

شیاری دیگر!

هیچ بدین اندیشیده بودید؟

پنجره،چارگوشه ای کبود می افکند .

در ،خودی تر است .

 

یکی بدرود

ندامت و جنایت.

خدانگهدار!

و می افتم

به زاویه ی مهربان آغوشی که مرا بپذیرد .

از گوشه ی چشم ،همه آنان را می بینم که سرگرم نوشیدنند

مرا یارای جنبیدن نیست

آنان نشسته اند

میز ،گرد است و

ذهن ِ من نیز :

مردمان را همه به خاطر می آورم

حتا آنان را که رفته اند.

شعر از" پییر روردی"

ترجمه ی :شاملو.

تقدیم به تو

کوچک تر که بودیم تمام زندگی مان تعطیلات نوروز بود و تابستان. البته خرده شادی های تعطیلات "بین هفته ای" جای خود .

بزرگ تر که شدیم تمام زندگی مان، کم کم چیزهای دیگری شد :دوست ..عشق..درد ...کمال..درد...دوست داشتن ...درد...دشمنی..و .و.و

پاورچین پاورچین زمان از کنارمان رد می شود حالا عید برایمان رنگ دیگری بلکه رنگ های دیگری گرفته.

عید فقط یک معنی ندارد.

عید فقط شادی نیست همان طور که فقط غم نیست...این لحظات از زمان که می خواهیم به خودمان بباورانیم زمین در حال تغییر است،سرشار است از همه چیز :کلی احساس ،کلی رنگ،کلی عشق،کلی درد و هجوم این همه احساس، آنقدر شدید است که اکثرمان فکر می کنیم هیچ حسی نداریم! .

سال نو مبارک!

این شعر حافظ هم به یاد قدیما تقدیم به همه ی شازده کوچولو های روی زمین :

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام .

همچنین تقدیم به اولین دوست بلاگی ام: آقا روباهه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

وقتی کسی گریه می کند بدترین کار ممکن اینست که بگویی:"بسه بسه دیگه گریه نکن".

مامان رفته بود بیرون کمی خرید کند . دم غروب.

وقتی برگشت یکدفعه بغضش ترکید و زد زیر گریه.

آخه حال بابا اونقدر بده که جز در حالت دراز کش درد داره.البته در حالت دراز کشم درد داره ولی کمتر.

خب .شاید بهتر بود مامان رو بغل می کردم و حداقل با حرکت دستام روی شونش بهش تسکین می دادم اما همین کارم نتونستم . اومدم این اتاق و شروع کردم به نوشتن.

نمی دونم چی بگم اصلا همینارم نباید می نوشتم .یه لحظه دلم سر اومد .

خب! حق دارم توی محیطی که به من تعلق دارد از دلتنگی هایم هم بنویسم.

هی.خدا، تمام مریضا رو شفا بده . ای کاش اولین دعای دم عید تموم آدما همین باشه....ای کاش...

*

بسه بسه، بریم سر پست جدیدم .بیاین ! بامن باشین.با شما هستم.هستم. :

 

لابلای لحظه ها لب هایم جا ماندند :

روی لب های تو الهه ی ِ قاطی ِ آزادی ِ ذرات ِ سوزناک ِ هوای ِ بکر ِ زمستانی:

الهه ی بامدادی ! .

لنگ لنگان به سویی می آیم که تویی

تسلیم ِ باد ِ سراسیمه نشو:دوستی، در آستین منست.

قرنی دیگر صبر کن: ما مال همیم بانوی بی حوصله ی من!

اثر پیتر ویر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

داشتم گوشه ای از نوشته های "اوشو" را می خواندم این نوشته برام جلب توجه کرد ودیدم همانیست که می خوام و شروع کردم به تایپ کردنش . یه جورایی هم به همان موضوع ثابت تمام سالهای تحصیلمان برمی گردد:"علم بهتره یا ثروت"یه جورایی . بخونین... :

 ***  "ونسان ونگوگ" در عالم خودش سیر می کرد.او دور نمای تازه ای ترسیم کرد.دهه های بسیاری طول کشید تا بشریت آهسته آهسته عمق آن را درک کرد.

اثر ونگوگ.

یک نکته را باید به خاطر داشت:اگر تو واقعا خلاق باشی،باید با شهرت خداحافظی کنی.یک فرد خلاق مدت ها طول می کشد تا مشهور شود،چون باید ارزش هایی نو خلق کند.

او باید دست کم ۵۰ سال صبر کند زیرا هنوز معیاری وجود ندارد که بتوان به وسیله ی آن به مردم کمک کرد آن نوآوری را در یابند و این حداقل ۵۰ سال وقت می برد که آن موقع دیگر آن هنرمند زنده نیست وتازه مردم قدر کارش را می دانند و تحسین و تمجید ها شروع می شود،فقط آن موقع می توان در مورد او مطابق این ارزش ها و ملاک ها قضاوت کرد.

آره! ..........

اما اگر طالب شهرتی ، خلاقیت را ببوس و بگذار کنار . کافی است که آنقدر تمرین کنی تا کارت را با مهارت بیشتر و تکنیک بی عیب و نقص تری انجام بدهی بعد در ِ شهرت به روی تو باز می شود چون مردم آن را می فهمند: کهنه ،همین حالا هم چیزی پذیرفته و مقبول است.

این یادت باشد.

دنیا ، فرد غیر خلاق ولی "ماه"! را روی چشمش می گذارد : کسی که از نظر فنی به غایت استاد باشد،چون بی نقص بودن گذشته و همه ی گذشته را می فهمند.

همه تحصیل کرده اند تا گذشته را بفهمند.

اما نوآوری یعنی دیگر کسی نیست که بتواند آن را تحسین کند آن چیز چنان جدید است که هیچ معیاری برای پی بردن به ارزش آن نیست .

هر گاه چیز جدیدی به دنیا عرضه کردی،طرد شدن در انتظار توست.دنیا هرگز کسی را که چیزی جدید به دنیا می آورد نمی بخشد.فرد خلاق باید تاوان پس بدهد، باید پیه مجازات را به تنش بمالد چرا که بشریت کـُند است و خواب آلـود .از زمان عقب است .

ولی فرد خلاق همیشه از زمانه اش جلوتر است و شکاف هم از همین جا ناشی می شود.

 

اثر ونگوگ.

"ونسان ونگوگ" زمانی که زنده بود ،کسی قدرش را ندانست.حتی یک تابلوی او محض نمونه به فروش نرفت . اما حالا هر کدام از تابلوهایش میلیون ها دلار قیمت دارد. تابلوهایی که مردم روزگار ِ "ونگوگ" حتی حاضر نبودند آنها را به عنوان هدیه از او بپذیرند . همان تابلوها!!!!!!!!!

اگر دوستی یا کسی حاضر میشد تابلوهایش را در اتاق خود نصب کند،او دو دستی تقدیمش می کرد. اما هیچ کس حاضر نبود آنها را به دیوار منزل خود بیاویزد چون می ترسید دیگران از او بپرسند:

"نکنه دیوانه شده ای ؟ این هم شد نقاشی؟ "

حالا یک بار دیگر خط اولش را بخوانید...***

اگه براتون جالب افتاد ادامه بدمش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام !

امــــــــــــــــــــــــــــــــروز روز تولد"خرس کوچولوی با مــــــــــــــــــــــــزه ی خودمــــــــــــــــــــــــــــــه".

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک !

 

دوست کوچولو.

نوشته شده در۲۲/۱۲/۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

قبل از ادامه ی پست قبلم انگار باید چند تا توضیح کوچولو بدم به اندازه ی قد و قوارم:

1_من کلی تلاش کردم که برای این متن از صنعت ایجاز بهره بگیرم تا سرتان زیاد درد نیاید اما انگار دچار صنعت بالغ القدمتی به نام "ابهام" شدم .

2_بعضی دوستان لطف کرده در اصل صداقت بنده شک بردند ! خب ! این اشتباه ماست که همیشه فکر می کنیم زندگی ها ی عجیب باید فقط مال قصه ها باشد.

3_باید به یه دوست کوچولوی دیگه هم عرض کنم : این دوستی ها که خواندید عین زندگی ام بوده اند. زندگی آنوقت ها برای من شدیدا مساوی دوست داشتن بود.حالا هم، اما به نحوی دیگر.دوستی هایم برای گذران هرزه  و روزمرگی زندگی نبوده بلکه شدیدا برایم آینده ساز بودند و من هیچ وقت برای دوست داشتن به پیاده رو چشم ندرانده ام.

4_خودکشی ام که از قضا در این متن گرفتار همان صنعت ابهام شد بیشتر به دلیل شکل گیری یک "من"باد کرده وحجیم از خودم در تصوراتم بود که با واقعیت چند فرسنگ فاصله داشت که وقتی آن ماه ها با آن روبرو شده بودم برایم کلی گران تمام شده بود و در ادامه چون در آن دوران در تنهایی محض به سر می بردم انگیزه ام برای قتل خود در آن هوای زمستانی بیشتر شد.اما همه می دانیم خود کشی هیچ وقت راه حل نیست . من هم آن روز ها به دنبال فرار بودم از خودم ومحیط ، نه به دنبال راه حل.

5_زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی : باز باید زیســـــــــــــــــــــــــــــــــــت...

 

 

 

 

از شیرین ترین دوران زندگی ام(البته بگذریم از تنهایی های عجیب و غریب خودم و عشقم:بهترین تنهایی ها ) جمع سه نفره ی من و آرمان و سونیا ست: از هر دری با هم می گفتیم و بیشتر شکَو ِه می کردیم از تمام بی عدالتی ها. سونیا هم که دو سالی از ما بزرگتر بود واقعا منبع اندیشه بود. شعر، خوراکمان بود:

فروغ،شاملو،سهراب،اخوان،مشیری،نیما،و و و هر سه تایمان گاهی شعر می گفتیم .بعد کتابای شریعتی ،صادق،کامو،سارتر،کافکا، گاندی ،"علی"والبته صمد بهرنگی.و...

شیطنت هایمان.اهوه:

من همیشه نخودی بودم.همیشه جزو گروهی که می زند ،

خانه ی آنها توی یه فضای باز و بزرگه در یکی از روستاهای اطراف رشت.یکبار من یه لیوان آب برداشتم ریختم روی آرمان .همان شد  که آرمان با یه سطل افتاد دنبالم .سونیا دوید به طرفداری ام ،با همدیگه یه دیگ آبو کمپلت ریختیم روی سر آرمان.

حالا آرمان که دید اینجوریه دوید دنبال سونیا .اونم به من  گفت که سطل آب توی دستمو خالی کنم روی سر آرمان .البته که من این کارو نکردم .دویدم طرف سونیا ،با تعجب نگام می کرد.یک لحظه بعد سر و کله اش در بهت خیس بود.هی .سر ِ آخرم آرمان زمین خورد یه هفته ای گردنش درد می کرد.بیچاره بابا و مامانشون رعایت بنده رو می کردن و با ما می خندیدن.هی !چه دورانی . تا کجا رفتم...

* 

حالا مائده ، چند وقته دانشجوی کامپیوتر شده .

 "..."  هم دانشجو شده وچند وقته سر کار میره، برای خودش خانمی شده.و دلتنگی برای هر دویمان مفهومی دیگر گرفته . هر چند مدام در گفتگوها اصرار دارم که برود سراغ یک زندگی جدید، یک تولد دوباره، یک مرد زندگی، اما خودم هم می دانم دارم دروغ می گویم. او از چشمانم می فهمد از لحن صدایم، از نحوه ی برخوردم حتی . هر چند تازگی ها سردتر نشان می دهم اما او فهمیده که این رفتار، اقتضای شرایط است . اصلا دوست ندارم روزی را تصور کنم که...

هر چند عشقم آنقدر آزاد و رها ست که حتی دوست ندارم او را در بند زندگی با خودم هم ببینم (لطفا به خاطر این خط نصیحتم نکنید!)...اوه....

ول کن .  تورو خدا ببین من رو تا کجا بردید .

سونیا شد دانشجوی زبان، همانی که خودش می خواست . امروز  چند تا ازهمکلاسهای خانم،  مرا با او دیدند. خدا می داند چه فکرها که نکنند. ولی چندان اهمیتی ندارد جواب من به همه ی حرف های آنها جز یک خنده نخواهد بود . خنده ای که طرف نمی داند از روی چیست : تائید....شیطنت...؟

سونیا، گاهی احتیاج دارد با دیگران انگلیسی صحبت کند  من همیشه گوش می دهم . بیشتر حرفهایش را نمی فهمم هر چند کفرش در می آید اما در مجموع سبب خنده اش می شوم : زیرکانه و بامزه.

وسواس هایی هم دارد که من چندان به وسواس هایش گیر نمی دهم حتی با محبت می پذیرمشان.توی دنیای دوستی جز محبت ، رفتارها را اصلاح و کنترل نمی کند.

آرمان، حالا توی چالوس دانشجوی حسابداری ست و توی یک لباس فروشی هم کار می کند .خیلی کار می کند.آن آرمان مو طلائی چش روشن با پوستی سفید که به" جنتلمن" ها می مانست   حالا گاهی آنقدر زیر چشمش گود می رود و لاغر می شود که همه شاکی می شوند، همه.

مژده هم دانشجوی زبان و ادبیات عربه ،امیدوارم همیشه موفق باشه، هنوزم و تا همیشه گاهی دلم براش می گیره ه ه .

من هم بالطبع دانشجو شده ام البته زودتر از همه ی اینها من وارد این فضای فرهنگی!! شده ام و از مزایای آن برایشان رویاهایی می گفتم !!

دانش آموز ریاضی بودم، دانشجوی روانشناسی هستم.

 در بد بینانه ترین حالت ممکن قرار است روزی پشت میزی بنشینم و صبح تا شب به روی مردم بخندم .

البته که من اینقدر احمق نیستم . زندگی یعنی همه چیز، نه فقط شادی . اما از آنجایی که بیشترین چیزی که مردم ما از دست داده اند شادی ست و دوست داشتن، باید اینها را لای تمام چیزهای دیگر به نحوی کاملا ملموس جا داد . البته این نظر خودمه هر کسی آزاده هر جوری به دیگران کمک کنه.و یا شاید از درد دیگران نون در بیاره .

می توان هر دو نوع فکر کرد . من ترجیح می دم به هیچ کدوم از دو نوع بالا فکر نکنم.

من آدمی هستم که صمیمانه دوست می شم و این گمانم برای یک روانشناس بس باشد(البته با توشه ی تجربه و علمی که دارم کسب می کنم!!!).

نمی دونم 22 سالگی جزو نوجوانی میگنجد یا جوانی ولی همین قدر می دانم که من هیچ کدام از این دو نیستم( گزینه ی  سوم یادگار ذهن مژده است.)

به هر حال سن خوبی ست. برای من، آغاز بسیاری مسائل جدید بوده ...

این شازده کوچولو از وقتی چش باز کرده دیده توی شهر رشته ....شهر اساطیری ِ جکهای کثیف ِ زیر زمینی ِ مردهای دوزاری ِ "گدای خنده"....

.

.

 حالاغرق اشکم ... دیگه به هیچی فکر نمی کنم ..فقط منم و دوست داشتن...وتنهایی.  ..وتنهایی..وتنهایی  و و و و

    {چند دقیقه بعد:}

 چیز دیگری هست بخواهید بدانید؟

 دیدید از اول همه چیز روشن بود : اینکه : یک شازده کوچولو هستم مثل همه ی شازده کوچولوهای دیگه که یه دفعه افتادم توی این زمین  ...

که...که تنها همدمم نه آقا مارست...نه آقا روباهه ...نه آنتوانی که هنوز توی دنیای کودکانه اش مانده است

آره و تنها همدمم گل سرخه ، یک کپی از اون توی یه سیاره ی دیگه ست و واقعیت اینه که دیگه هرگز نمی تونم پیشش برگردم و بالطبع اونم دیگه همدمم نخواهد بود.....

پایان این نوشته هر جور که خودتان خواستید باشد من نمی توانم تمامش کنم چون هنوز ادامه دارم!

شاید پایان یک اپیزود ِ این" مینی درام"، مثل پایان کتاب تکان دهنده و بسیار دوست داشتنی "زن آینده" اثر" کریستیان بوبن" باشد:

"زنی که به بازوی محبوب خود تکیه کرده

و از صحرا بالا می رود..." شاید.

نقطه سرخط ...

 

 

پاورقی :

اگر کتابهای" بوبن" را گیر آوردین حتما بخونین .عین زندگیه . برعکس ِ اکثر رمان ها که کپی ای از زندگی و واقعیت اند، او همان قدر دلنشین است که تلخ .

من ترجیح می دهم کتابهایش را نخرم و آن را از یکی از دوستان که اگر شانس بیاورم حالا مشغول خواندن این متن است قرض می گیرم.آخه بوبن عین آتیشه، می ترسم توی خونه مثل یه وسیله ی شخصی ، مثل یه کتاب، نگه اش دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 می خواستم پستی به نام: "شهرت و خلاقیت" داشته باشم اما به اصرار بعضی دوستان:

 

 

خب . با سونیا قرار داشتم . می خواست بسته ای را پست کند برای آرمان.رفتیم اداره پست.افتادیم گیر دو تا مامور گیج و کند. سونیا هی حرص می خورد .من خنده های زیرکانه می کردم من را که می دید حرصش با خنده قاطی می شد:دیدن کسی که حرص می خورد و در عین حال مجبور است برای شما بخندد خیلی با مزه ست.

کارمان 25 دقیقه ای طول کشید.کار که تمام شد خانمه هنوز قبض مان را نداده بود.سونیا با حرص و عصبانیت گفت:"خانم قبضم رو ندادید."

من هم مدام می خندیدم.از بعد از خود کشی به بعد انگار یک بار مـُردمو زنده شدم.مردن و زنده شدنی که کسی چندان متوجه اش نشد،چه بخواهم چه نه، خنده می آد روی لبام.گاهی اوقات آنقدر اعصابم به هم ریخته است که حتی تصور خنده هم برایم سخت است.اما تا وارد یک محیط آشنا می شوم یک دفعه متوجه می شم خنده روی لبم نشسته.به طوری زیر پوستی و غافل گیرانه و خودم همزمان با جواب خندان دیگران به خنده ام ، متوجه خندیدنم می شوم.

به سونیا گفتم تصور کن شهری باشد همه ی مردم آن گیج و کند باشند.آن وقت هیچ کس از کار آن دیگری حرص نمی خورد و زمان برای همه به یک اندازه و روال می گذرد و تازه کسی هم پیدا نمی شود که با عصبانیت به مامور ثبت پست بگوید:خانم قبض مرا بدهید.

این دفعه دیگه واقعا خندید همونطور بامزه و نخودی .عین کوچولوها.

حالا این سونیا کیه؟

از دوستان قدیمی ام .یه دوست ایده آل .خواهر آرمان.اول با آرمان دوست شدم بعد سونیا.بعد گذر سریع چند سال تا این دوستی ها با هدیه ها و دوست داشتن ها و دلتنگی ها به اوج خود برسند.

دقیقا در همین اوج، دوستیم با چند نفر دیگه هم به اوج رسیده بود: "..."،"مژده"و"مائده"که این آخری خواهرم هم است.

کم کم دوستی ام با"..."طوری پیش رفت که احساس کردم زیاد دوستش دارم .شاید بتوان گفت عشق.

البته به این دلیل فکر کردم که عاشق همیم چون نوع تعاملات ما دونفر با تمام دونفر های دیگری که با هم دوستند فرق می کند .

البته گفتن نامش را از این رو بر نمی تابم که : بعضی نام ها برایم آنقدر مقدس اند که دوست ندارم بر ذهن و زبان دیگران یکی دو بار به صورت عادی و بدون هیچ هیجانی گفته شوند...

در اوج تمام دوستی ها بودم و از اوج ، لذت می بردم .حالا که فکر می کنم می بینم لذت می بردم.ودنیای دوستی ام با هر کدامشان آنقدر بزرگ شده بود که برایم مثل رویا بود.

همه ی اشتباه من از زمانی شروع شد که خواستم این دنیا ها را به هم وصل کنم، یعنی دونه دونه، موقعیت هایی فراهم می کردم تا دوستانم با هم آشنا و دوست شوند .

جالب اینجاست که هر کدام یه لنگه از دنیا بودند: یکی توی رشت یکی توی کوچصفهان یکی توی چالوس و .

به این آرزو رسیدم اما از این به بعد اوج دوستی هایم کم کم ، کم شد.

هر اوجی روزی تمام می شود. نه مگر؟ .

حالا مجال موشکافی دانه دانه ی این دوستی ها نیست که هر کدام دنیاییست .هنوز هم .

دورانی شد که همه را در ذهن خودم از دست دادم.یعنی چند ماه بعد از خود کشی.

تنها "..." مانده بود آن هم به طوری کاملا مبهم .

روزگار که همیشه ثابت نمی ماند دوباره برگشتم و این بار با نیرویی باور نکردنی و نشاطی آمیخته به بی تفاوتی بزرگوارانه.

"..." در ذهنم بازسازی شد. سونیا و آرمان هم ومائده.اما مژده هر چند بیشتر از همه ، او در ذهنم بازسازی شد اما دیگر هرگز رابطه مان به دوران طلایی گذشته بر نگشت ، به دلایل بسیارو همچنین به خاطر هیچ .

آینده، از این رو، همیشه تا آخرین روز حیات زمین، منتظر یک ارتباط عجیب خواهد بود .ادامه ی یک معاشقه ی روحانی که زمخت ، تمام یا به عبارتی ناتمام شد.

مژده ، قبل از آشنایی با من چیز های کمی از من شنیده بود. اما کم کم احساس می کرد که چیزهایی از من می داند که کسی نمی داندو نمی دانست این چیز ها از کجا می آیند.انگار تمام حوادث روز بعد زندگی مرا شب قبلش می دید ووو کلنجار های درونی من را .و این همه برایش سخت بود و گنگ ووو . وهمین مقدمه ی تاریک دوستی مان شد و همین مقدمه ،در آخر، بی پایان رها شدن دوستی مان را رقم زد.

اگه دوست داشتین ادامه بدمش...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 7:59 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
دیروز چیزی شنیدم که تمام ذهنم را درگیر کرده.بعد از کلی کلنجار راضی شدم که راجع بهش بنویسم.

چراکه بعضی واقعیت ها آنقدر در این اجتماع نگفته مانده اندکه کمتر کسی حاضر می شود در یک فضای عمومی در موردشان صحبت کند.(عادت کرده ایم که بعضی از واقعیت ها را نگوییم .یعنی از گفتن شان ابا داریم).مسائلی که "تابو"اند و وقتی حرف از آنها به میان می آید یا رنگ از چهره ها می پرد یا موضوع را عوض می کنند..

انگار یک قانون نا نوشته می گوید در موردش حرف نزن .

 

اما من چیزی شنیده ام که نمی توانم در موردش سکوت کنم.باید بگویم تا حداقل وظیفه ی کوچک خود را ادا کرده باشم :

زنی بعد از ۱۵ سال زندگی با مردی حالا آمده پیش وکیل و تقاضای طلاق دارد.وکیل، کلی با او حرف می زند و از او درباره ی دلیلش برای طلاق می پرسد.

زن، هزار و یک دلیل می آورد اما دلیل اصلی را پشت این همه دلیل کاذب واپس می زند تا مبادا از زبانش در برود.

اما بالاخره یک روز به حرف می آید . با درد می گوید ::

"این مرد ۱۵ سال است با من ازدواج کرده در این سالها او حتی... ح..ت..ی یک بار، با من از جلو، تعامل جنسی نداشته..."

فکر کنید این زن چه دردی را تحمل کرده تا این حرف را سرانجام توانست بزند.ولی خیلی ها این قبیل مشکلات خود را هرگز نمی گویند و آن را در هزار توی قلب خود مثل یک راز پنهان میکنند و می پوسند.

چرا؟چرا یا جنسیت را آنقدر می کوبند که تا حد هرزگی ، بی ارزشش می کنند و یا آنقدر در آن افراط می کنند که مقامش را به مقام "تمام موجودیت انسان "ارتقا می دهند...هی!من به آوار می اندیشم

وبه تاراج وزش های سیاه

وبه نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک ،کوچک چون پیکر یک نوزاد .!

(این ماجرا را که شنیدم یاد آن دختر،توی داستان "بوف کور" افتادم که یک شب بالای سر جنازه ی مادرش توی یک اتاق نیمه تاریک ، مرد شخصیت اول رمان را (که پسر عمه اش بوده )مجبور می کند که به او لب بدهد.در این لحظه پدر دختر سر می رسد.

وآنها را مجبور می کنند با هم ازدواج کنند.

اما.. اما بعد از ازدواج همان دختر که "صادق هدایت" همه جای داستان، او را" لکاته" نامیده حتی حاضر نمی شود یک شب ،کنار این مرد بخوابد در حالیکه..چه خوب است بوف کور را هم بخوانید)

چرا برخورد آن مرد با آن زن آن قدر احمقانه بوده ویا هزاران چرای دیگر برای هزار ازاین مشکلات

چرا هنوز برخوردی علمی و درست در جامعه مان شکل نگرفته (یک نیاز علمی شدید با نام"روانشناسی جنسیت "در تمام سلول های جامعه مان احساس می شود)

هنوز در فکر آن زنم که هنگام گفتن آن حرف چه دردی کشیده، دردی که ۱۵ سال زن را در خود جویده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 

hlh Hova ;[hsj?عزیز من ؟1

پایان همیشه نزدیک تر ست .

نه مگر؟

بی خیال نیمه ی پر و خالی لیوان ، که هر چه می کشیم از دست همین .ن.ن.ن.ن

اصلا بی خیال همه چیز، چرا حرفی بزنم که سری درد بیاید .

آمدم بگویم سلام

به همه ی آنهایی که دوستانه توی این دنیای مجازی مرا پذیرفتند .

نه ، توقعی از کسی ندارم .

حالا دوست دارم بدون مرز دوست داشته باشم . همه را .همین.

خنده دارنیست. این خنده دار نیست . خواهشا نخند به من .اما با من چرا.

برای خندیدن با من، احتیاج داری که تصورم کنی؟باشه.

تصورم کن ! : شهروندی ام با قدی متوسط و اندامی نه نحیف نه هیکلی

حالا راحت تر می توانیم با هم بخندیم.نه؟

1...2...3....

ها ها ها... هه هه هه... هر هر هر

کدام نوع بهتر است همان طور بخند.

من لبخند میزنم.اما مونالیزا نیستم.

برادر کوچک داوینچی ام.

حالا دیگر می توانی" به من" بخندی.چون تحمل شنیدن دروغ را نداری.اما خشمگین نشو.دریا به انداره ی کافی مرا زده است .

تو دوستی کن و فقط بهم بخند

دوست دارم مثل این کودک باشم. رها و آزاد و فارغ.

سر زنده و شاده باشید.

همچنین تقدیم به ستاره مهربان شب های ابری.

 

تمام.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
     


"حرفی به من بزن
 آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد."فروغ
            

 


این تصاویر را که دیدم قلبم جمع شد.
از تصور هر نوع انتظار و امیدی تا حد (...) تهی می شدم..
که ناگهان این شعر فروغ بر روی خاکپشته ای از شعائر وفریادهای ادیان مختلف ، نوری کوچک را به قلبم روانه کرد.
روشنایی" روزنه ای" که در تاریکی محض ، به اندازه ی یک نوید روشنگر است:
" من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
وپلک چشمم هی می پرد
وکفش هایم هی جفت می شوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
 وقتی که خواب نبوده ام دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
ومثل آن کسیست که باید باشد
و صورتش
 از صورت امام زمان هم روشن تراست
واز برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود سید جواد هم  که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
واسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
....
و می تواند از مغازه ی سید جواد ، هر چه قدر که لازم دارد ،جنس نسیه بگیرد
....
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ،در نفسش با ماست،در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود گرفت ودستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های  کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ می شود،بزرگ تر می شود
کسی از باران،از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گل های اطلسی
وسفره را می اندازد
ونان را قست می کند


....
وهر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
وسهم ما را هم می دهد
... من خواب دیده ام"
اما... پس کی دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن !
دکتر شریعتی

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
پیوندها
لوتوس تنهاترین کامپیوتر خانگی
مسافران زمین
وحال باز مانده ام چرا؟
شبلی!!!
روز هایی که می گذرند
کاغذهایم تمام شده!
مهار بیابان زایی
شازده کوچولو
سیاره خاکی
دست نوشته ها
انسان طاغی...
یاسر.ب:خنده ی شطرنجی.
خدنگ(رستم ماشینیزم)
سعید(گود لاو من)
پاپیروس شیطون
بها نارنج خودم
ریحانه بی آزار!!!
سامان:جهاد
جلیل صفر بیگی.
مهتاب روشن
ویارهای پسری آبستن
گیلانیان
دزد دلها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان