امروز برایم خیلی خیلی پوچ شرو ع شد.هیچ چی جریان نداشت جز پوچی.تا دم ظهر که بعد از کلی پرسه توی سرما،بی حال ورقه های مجله ای روانشناختی را ورق می زدم که به مطلبی بر خوردم که
حال و هوایم را تغییر داد :
تجاربی که خودمان می توانیم آنها را انجام دهیم و تاثیری عمیق در چگونگی ارتباط ما خواهند داشت :
۱ به خودمان عشق بورزیم!
وجود خودمان به طور کافی مایه ی نشاط و خرسندی ست به طور کافی مایه ی برکت و سعادت است هیچگونه نیازی برای جست وجوی دلیل دیگری وجود ندارد. تنفس جاری ست ،قلب در حال تپش است.نعمت فوق العاده ای ست!با این آزمایش کوچک شروع کنید...زیر درختی تنها بنشینید و برای اولین بار به خودتان عشق بورزید. دنیا را فراموش کنید.فقط به خودتان عشق بورزید.دنیا سفری ست از "عشق" به "دیگران" و معنویت سفری ست از "عشق" به "خود". بی همتائی تان را احساس کنید . از وجودتان لذت ببرید.

تا این جا رو کج دار و مریض خوندم اما مطلب منو گرفت و راغب شدم تا آخرش برم هر چند کمی خوش بینانه و زیاده ایده آلی به نظرم رسید واین برای من یعنی استفراغ ،اما با خواندن بقیه اش دیدم این متن هدف دار تر از این حرفاست که غرق ایده آلیستی و غیر واقعی بودن بشه:
۲با خودتان خلوت کنید
هر گاه احساس آشفتگی و بهم ریختگی کردید ،سعی نکنید آن را همانجا حل کنید . از جمع کناره بگیرید و فقط ساکت بمانید ،تنها نظاره گر باشید،نیروی عظیمی برای شفا بخشیدن به آشفتگی تان وجود دارد. اگر بتوانید فقط ساکت بمانید و برای چند روز فقط با خودتان زندگی کنید،هر چیز به طور خود کار حل و فصل می گردد.چرا که آشفتگی حالتی طبیعی نیست. آرام باشید و اجازه دهید همه چیز اطرافتان در جریان باشد ، فقط نظاره کنید و سعی در تغییر هیچ چیز نداشته باشید . به خاطر داشته باشید: سعی و تلاش برای هر گونه تغییر تنها به آشفته ساختن و بر هم زدن امور کمک می کند .

۳ تمرین با صخره
تنها یک گفت و گو با جهان هستی وجود دارد و آن سکوت است . برای امتحان می توان با هر چیزی شروع کرد. حتی با سنگ.
ساکت باشید. سنگ را در دستتان بگیرید و ساکت باشید همدلی و صمیمیت به وجود می آید.اما نمی توان ، زبانی برای توصیفش به کار بست . زیرا با استفاده از زبان نمی توان ارتباط بر قرار کرد. انسان امروزی سکوت را به طور کامل از دست داده است . زمانیکه هیچ کاری انجام نمی دهید نیز ساکت نیستید ،ذهن مشغول انجام کاری ست . به دلیل این صحبت درونی ،این پچپچه ی ادامه دار درونی، نمی توانید با هیچ چیز رابطه بر قرار کنید حتی با معشوقتان.فقط از طریق سکوت می توان رابطه بر قرار کرد . اگر زبان سکوت را بدانی می توانی با همه چیز رابطه بر قرار کنی .سکوت،هستی ست.

۴ نوشتن بدون سانسور
در اتاق تان بنشینید و تمام در ها را ببندید به طوری که کسی نتواند داخل شود.
سپس شروع کنید به نوشتن آنچه در ذهنتان اتفاق می افتد :هر آنچه که هست.
برای ۱۵ دقیقه فقط بنویسید،سپس آن را بخوانید.تعجب خواهید کرد .
این ذهن شماست؟
تمام این افکار در ذهن تان وجود داشته اند؟ دیوانه یا چیزی شبیه به آن هستید؟

۵جشن با کل هستی
کل جهان هستی همواره در حال جشن است! در آن شرکت کنید!
با درختان برقصید،زیر نور ماه برقصید.فقط برای چند روز از انسان بودن فاصله بگیرید :
فقط برای ایجاد " شکاف" تا با هستی غیر انسانی اطرافتان آشنا شوید . در غیر این صورت بسیار از انسان بودنتان احساس بد بختی می کنید...همه چیز ملال آور و گیج کننده است و شما نمی توانید جهان هستی عظیم و شگرفی را که اطرافتان است ببینید، جهان هستی که همواره در سرور و شادمانی است.

اینم یکی از جشن های این هستی
با این هستی آشنا شوید و سپس آشنایی و برکتی را که از آن بر خاسته با دیگران تقسیم کنید .
چه جالب ! همین چند روز پیش به طور کاملا اتفاقی حواسم جلب درختی شد که همیشه سر را هم بود و من آن را نمی دیدم.چه قدر زیبا بود برافراشته و خوش قامت. حیفم آمد این نکته رو بهش نگم . رفتم جلو و بهش دست کشیدم و توی دلم بهش گفتم : "سلا م! خیلی زیبایی ." بعد اشک توی چشام جمع شد .گمانم توی چشم های او هم.
.
۶با خودتان گفت و گو کنید
صحبت کردن نوعی تطهیر و پاک سازی است،تزکیه است،اما چرا خودتان را با دیگران تمیز می کنید؟ چرا آشغال هایتان را به جانب دیگری پرتاب می کنید؟
اگر می خواهید خود را تمیز کنید ،به تنهایی چنین کنید. در ها را بسته و با خودتان صحبت کنید ، هر آنقدر که دوست دارید. سوال بپرسید و پاسخ بدهید مانند یک مسابقه. زمانی که این عمل را با دیگران انجام می دهید،هرگز آگاه نیستید که چه کار بیهوده ای می کنید. فقط در تنهایی از آن آگاه خواهید شد.
این عمل را تنها انجام دهید تا بتوانید تمام آنچه را که در تمام زندگی خود انجام می دادید ،ببینید.

* البته لازم به ذکر است این مطلب صرفا در جهت آگاهی بیشتر به "خود و مفهوم آن" ست و هیچ منافاتی با جمع و اجتماع ندارد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
نمی توان زندگی را قطعه قطعه کرد بعد از توی این قطعات زیباترین ها را انتخاب کرد و بقیه را دور ریخت:
"آیا می دانید که احتیاج یا لذت گوشتخواری هر روز سبب کشتار کرورها از حیوانات اهلی می گردد؟ از کرورها خیلی بیشتر. اگر لشگرِ بی شمار حیوانات بیچاره ای را که در شکارگاهها، ماهی گیری ها، مرغ فروشی ها و غیره محکوم به قربانی شدن روزانه هستند بشماریم از چهارصد میلیون جنبندگان حساس تجاوز می کند که هر سال تنها برای خوش آمد ذائقه ی فاسد شده و شکم پرستی آدمیان کشته می شوند.

حساب کرده اند روی سیل خونی که از این کشتار مشئوم راه می افتد می توانند به آسانی کِشتی رانی بنمایند. اما قربانی آنها به سهولت انجام نمی پذیرد بلکه پیش از کشته شدن با حیوان به طرز وحشیانه ای رفتار می کنند .
گله های حیوانات از شهر های دور دست ، در مدت پانزده یا سی روز به ضرب چوب و تازیانه رانده می شوند اگر بین راه از خستگی بیفتند با سیخک بلندشان می کنند و گاهی چندین روز بدون خوراک زیر تابش آفتاب سوزان یا در آغل های چرک و متعفن بسر می بَرند .
بعضی از آنها می میرند وهر گاه یکی از آنها در بین راه زایید برای اینکه از کاروان عقب نماند بچه ی او را جلو چشم مادرش سر می ُبرند.

هنوز حیوانات بیچاره از خستگی راه نیاسوده اند که با تازیانه به سوی سلاخ خانه روانه می شوند به محض ورود در این ساختمانِ کثیفِ غم انگیز : بوی خونی که خفقان قلب می آورد + زمین نمناک+خون تازه ای که از هر سو روان است + فریاد های جانگدازحیوانات + جسدهایی که به خون خود آغشته شده با تشنج می لرزد . + اسب های لاغر نیمه جان که دو طرف آنها لاشه آویخته اند و قصاب هایی که برای خرید لش مرده آمد و رفت می کنند

و از طرف دیگر ناله ی گوسفندان و همهمه ی صدای دشنام و داد و فریاد آدمیان . حیوانات بیچاره از این منظره ی چرکین و بوی گوشت گندیده وخونِ برادرانشان پیش بینیِ سر گذشت هولناک خود را می نمایند.پذیرایی کنندگانِ آنها با چهره هایِ دّرنده وطماع جلو آمده هر کدام کارد و ساطور خونین به دست دارد و روی پیش دامنی آنها از خون بسته شده ی سیاه رنگ و چربی برق می زند و سپس آنها را به زحمت از همدیگر جدا کرده کشان کشان به گوشه ای می َبرند بعد دست ها و پاهای حیوان را گرفته تا می کنند و اگر خواست استقامت بنماید با لگد و زور َورزی اورا زمین می زنند. حیوان، دیوانه وار کوشش می کند تا خودش را از زیر دست دژخیم رها بنماید اما سر او را پیچ داده و گلویش را با کارد پاره می کند آن وقت خون فوران می زند هر دفعه که هوا از ریه های او بیرون می آید صدای خشکی تولید کرده خون به اطراف پاشیده می شود.
پس از مدتی دست و پا زدن در خون خود غوطه می زند وهنوز جانش بیرون نرفته که سر او را جدا نموده بادش می کنند . چشم های سیاه و درخشان حیوان که تا چند دقیقه پیش از زندگانی سرشار بود غبار مرگ با پرده ای روی آنرا می پو شاند و زبان از دهانش با کف خونین بیرون می آید بعد از آن شکمش را شکافته دل و روده ی حیوان را بیرون می کشند : بوی پشکل وبخاری که در هوا پراکنده می شود . وخون غلیظ گندیده که مگس و پشه روی آن پرواز می کنند منظره ی چرکین ومهیبی را نمایان می سازد.
قصاب ها تا بازوی خودشان را در روده و خون حیوان فرو می برند. پس از آن پوست او را جدا می کنند و بعد آن لاشه های لرزان حیوانات را با سرهای بریده و شقیقه های کبود و شکم های پاره شده و جگر های سرخ که اغلب داغ چوب و تازیانه ای که پیش از کشتن به حیوان زده اند روی شکم او نمودار است در گاری به چنگک آویخته به دکانهای قصابی می فرستند. آنها این لاشه ها را گرفته تکه تکه نموده و دست ها و پیش بند خود را از نو خون آلود می نمایند و این تکه های گوشتِ کشته فروخته می شود."
به نقل از کتاب "فواید گیاه خواری" صادق هدایت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
دین زرتشت زمانی بزرگترین فرهنگ ایرانیان بود
.

همان مذهب : " کردار نیک٬ پندار نیک٬ گفتار نیک "
وحالا از آن مذهب و آیین هایش تنها چهار شنبه سوری و پرش از روی آتش به عنوان تفریح آخر سال باقی مانده.

با خودم فکر می کردم آیا زمانی هم می رسد که از تمام دین اسلام تنها همین شب های محرم بماند که در آن تمام مردم-به خصوص زوج های غیر رسمی -بدون هیچ دغدغه ای می توانند تا پاسی از شب بدون هیچ مزاحمتی در کوچه و خیابان بگردند و به تئاتر موزون-ناموزونِ دسته های زنجیر زن نگاه کنند.

و آن وقت تفریح دیگری شکل می گیرد از مسخ مذهبی دیگر...

؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
:به پیامبرم مسیح!
"این یکی از آثار رامبراند است."
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
"نماز يك مراقبه است-مديتاسيون":دكتر محمود بهزاد
پس بايد يك تمركز اساسي در آن باشد كه آدم بتواند از اول تا آخر نماز را بي حواس پرتي طي كند ؟!
تمركز روي معنا؟ معني حركات؟ معنی الفاظ؟
عبادت مذاهب ديگر چه طور؟ حركات خاص يهودي ها كه انگار مست آفرينش اند..تسليم آرامبخش مسيحيان در پيشگاه خدا ...ووو

اينها به كجا ختم ميشود ؟.........ها؟! چرا ساكتي حرف بزن!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
چه لازم است بگویم

كه چه مايه مي خواهمت؟
چشمانت ستاره است و
دلت شك.
*
جرعه اي نوشيدم و خشكيد
درياي شیرین با آن عطش كه مرا بود
بر نمي آمد
مي دانستم.
چه مايه لازم بود بگويم
كه چه مايه مي خواستمش.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
این یکی از شاهکارهای" لئوناردو" نقاش بزرگه. خواهشا چیزی رو که توش می بینین برا منم تو ضیح بدین. هر چند....
بگذریم.منتظرماااا
امتحانام هم تموم شد .
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف
|
صبح> دم آینه چقدر دیر چهره ی خودم را شناختم. وحشتناک بود. بعد در طول روز چهره ی همه برام یه جوری بود . تنها تونستم عروسکم:" هستی "را به طور کامل بشناسم با همان نشاطی که در اولین دیدار در چهره اش بود.در رنگ روشن لباسش و مو های زردش :ملغمه ای ست زیبا از روشنایی های زندگی.
وآن قلب سرخ وسط بلوزش و آغوش همیشه گشاده اش که مرا ترغیب کرد بعد از مدت ها از روی دیوار بر دارمش ودر آغوش بگیرمش.
هی! مونس این لحظه ام یک عروسک است.دنیای عروسک ها خیلی بزرگ است البته نه دنیای عروسک های تلویزیون که به زور می خواهند بهشان وجود آدمیزادی بدهند .
من ترجیح می دهم عروسکم همیشه ساکت با همین نشاط نگاهم کند تا اینکه مثل عروسک های تلویزون تنها تبدیل به یک دلقک شود.
همین حالا که من این حرفها را می زنم گمانم چندین انسان در سرما سوزناک بیرون آخرین لحظات هستی شان را سپری می کنند
نه! بزرگترین دغدغه ی من این عروسک نیست
بزرگ ترین دغدغه ام آن عروسک های خیمه شب بازی اند که جان آن سرما زدگان و هزاران بی نوا را می گیرند
وآنقدر بی قلب شده اند که...
"چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابان ها گم می شوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابان ها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من آمده است روز آمدنش را جلو بیاندازد
.
.
.
چقدر آفتاب زمستان تنبل است."*
.........................................................................* فروغ
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط ژرژ ژزف
|

هنگامی که در سال 1964 برای اولین بار در
میامی قهرمان سنگین وزن جهان شد.
کاسیوس مارچلوس کلی (Cassius Marcellus Clay) ملقب به محمد علی کلی متولد در 17 ژانویه 1942 در آمریکا، یکی از بزرگترین و مشهورترین بوکسورهای سنگین وزن جهان است که پس از گرویدن به اسلام در فعالیتهای سیاسی نیز نقش داشت و به همین دلیل بیش از سایر قهرمانان ورزشی در جهان مطرح شد. وی همچنین در قرن بیستم عنوان یکی از بزرگترین قهرمانان ورزشی را نیز از آن خود کرد.
آغاز راهمحمد علی در محله لوییس ویل (Luisville) کنتاکی دوران کودکی خود را سپری کرد. در سن 12 سالگی هنگامی دوچرخه کوچکش به سرقت رفت، مثل بسیاری از کودکان دیگر گریه کنان نزد پدرش نرفت بلکه ماجرا را برای پلیس محلی شان جو مارتین (Joe Martin) که یک مربی بوکس هم بود گزارش کرد. مارتین پیشنهاد کرد که راه مبارزه کردن را تحت نظر او یاد بگیرد و این پسر بچه 12 ساله به سرعت تحت فرامین مارتین در امر یادگیری بوکس پیشرفت کرد. تا زمانی که به دبیرستان رفت در کنتاکی موفق به کسب 6 عنوان شد و با این موفقیتها مسوولین مدسه در عوض، نمرات ضعیف درسی اش را نادیده گرفتند و اجازه دادند تا او فارغ التحصیل شود.
در بازیهای المپیک تابستانی سال 1960 در رم او مدال طلای بوکس در رده سبک وزن را کسب کرد و سپس بعد از آن آموزش بوکس حرفه ای را زیر نظر آنجلو داندی (Angelo Dundee) ادامه داد و همزمان در همان سالها بود که عقاید غیر معمول مذهبی خود را بروز داد. ضمن اینکه نتایج دور از انتظار و خیره کننده او در مسابقات، و روحیه خستگی ناپذیرش موجب شده بود تا لقب مشت زن لوییس ویل را از آن خود کند. چرا که هیچ رقیبی در آن منطقه نتوانسته بود وی را شکست دهد. او به همین علت همیشه می گفت: "من قوی ترینم، جوانم و پر انرژی! سریع هستم و هیچکس نمی تواند مرا شکست دهد."
در 29 اکتبر 1960 در لوییس ویل، کاسیوس کلی در اولین رینگ حرفه ای خود پیروز شد و در 6 رینگ توانست تونی هونساکر (Tunney Hunsaker) را که رییس پلیس فایتویل (Fayetteville)ویرجینیای شرقی بود فائق آمد.
از سال 1960 تا 1963 این مبارزه گر جوان در 15 مسابقه نفسگیر دیگر حریفانش را ناک اوت کرد.کسانی مثل تونی اسپرتی (Tony Esperti)،جیم رابینسون (Jim Robinson) ،دانی فلیمن (Donnie Fleeman) ، داک سابدانگ (Duke Sabedong) آلونزو جانسون (Alonzo Johnson) ، گئورگ لوگان (George Logan) ، ویلی بسمانف (Willi Besmanoff) و لامار کلارک ( lamar Clark) که در دوره اوج خود بیش از 40 پیروزی قاطعانه داشت.
شاید هیجان انگیز ترین و پر افتخارترین موفقیت کلی را در آن دوران پیروزی برابر سانی بنکس (Sonny Banks) ، آلخاندرو لاورانته (Alejandro Lavorante) و آرچی مور (Archie Moore) که سابقه 200 پیروزی چشمگیر داشتند، باشد. اگرچه بنکس و لاورانته هر دو پس از این در مسابقات دیگر روی رینگ کشته شدند و کلی تنها مدعی عنوان قهرمانی برابر سانی لیستون (Sonny Liston) شد. رویارویی با سانی لیستون رقابتی بود که همه بوکسور ها با هراس از آن حرف می زدند و بوکسوری به سن و سال کم کلی نتوانسته بود او را تاکنون شکست دهد و این عنوان را کسب کند.
جنگ کلی و لیستون

کلی برابر لیستون
کلی هدف بزرگ و انگیزه خوبی داشت، اما لیستون هم از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود و برای هر مبارزه ای آماده! در راند نخستین سرعت بازی کلی موجب حیرت همگان شد، حتی لیستون نیز از این مساله شگفت زده شد. قبل از مسابقه آرچی مور و سوگار ری رابینسون (Sugar Ray Robinson) به کلی هشدار داده بودند که مراقب سر خود باشد چرا که سانی ضربات سهمگینی دارد، ضمن اینکه از وزن بالای خود در تحت فشار گذاشتن حریف استفاده مکرد. به همین دلیل کلی حسابی در راند اول شرایط را بررسی کرد و سعی می کرد به او فرصت ندهد.
در همان ابتدای راند سوم به طرز آشکاری لیستون خستگی خود را بروز داد و کلی از این مساله بیشترین سود را برد و با ضرباتی سنگین او را ضعیفتر هم کرد. در ثانیه های پایانی راند سوم با یکی از ضربات کلی زیر چشم سانی شکاف عمیقی خورد و همین خونریزی نیروی او را بیش از پیش تحلیل داد. در راند چهارم لیستون با بهره جویی از خستگی کلی کمی خود را جمع و جور کرد، اما بوکسور جوان با استفاده از همین نیروی جوانی تا راند ششم خود را سرپا نگه داشت و منتظر پایان مسابقه بود که به ناگاه لیسون پس از چند ضربه از درد به خود پیچید و اعلام کرد که بازویش در رفته و اینجا بود که از ادامه مسابقه بازماند و کلی با قدرت خود را "پادشاه جهان" نامید و با فریاد از همه خبرنگاران حاضر در ورزشگاه خواست که در وصف قدرت نمایی او مقاله های جذابی بنویسند!
در یک رقابت نفسگیر و پر استرس او بالاخره قهرمان جهان شد. اما باید پس از آن قدرت و توانی خود را به سایرین هم نشان میداد. در ماه نوامبر 1965 توانست قهرمان اسبق دنیا فلوید پترسون (Floyd Patterson) را شکست دهد. در راند دوازدهم داور مسابقه به علت شرایط فیزیکی بد فلوید، بازی را متوقف کرد و کلی را برنده بازی اعلام نمود

محمد علی کلی قبل از مسابقه با فریزر
کلی به محمد علی مبدل شددر فاصله میان این دو
مسابقه، کاسیوس به دلایل دیگری نیز مطرح و معروف شد. او به خیل عظیم مسلمین چهان پیوست و نام خود را به محمد علی تغییر داد. اگرچه این مساله فقط از سوی عده اندکی پذیرفته شد که او را محمد علی کلی بنامند. سالهای 1966 و 67 برای این قهرمان مسلمان سالهای پر مشغله ای بودند. چرا که او مجبور شد هفت بار از عنوان قهرمانی اش دفاع کند. هیچیک از قهرمانان سابق دنیا در طول یکسال این کار در چنین دفعاتی انجام نداده اند.
در مارس 1966 در برابر یکی از سرسخت ترین حریفانش که یک بوکسور کانادایی به نام گئورگ چاوالو (Georg Chuvalo) بود در یکی از نفسگیرترین مبارزات به پیروزی رسید. چاوالو پیش از این در رده حرفه ای خود هرگز شکست نخورده بود.
پس از این مسابقه او به انگلیس رفت تا با بولداگهای انگلیسی: براین لاندن (Brain London) و هنری کوپر (Henry Cooper) که او را در یک بازی دوستانه در سال 1963 شکست داده بودند، دست و پنجه نرم کند. او هر دوی اینها را ناک اوت کرد و به آلمان رفت تا برابر کارل میلدنبرگر (Karl Mildenberger) اولین آلمانی که برای عنوان ماکس اشملینگ (Max Schmeling) میجنگید، به روی رینگ رود.
این مسابقه به اعتراف خودش بسیار سخت و دشوار بود، اما در راند دوازدهم بالاخره میلدنبرگ را ناک اوت کرد. در نوامبر 1966 او باز به ایالات متحده برگشت تا گربه بزرگ "ویلیامز" (Williams) را در هوستون شکست دهد! ویلیامز از آن دسته بوکسورهایی بود که ید طولایی در ناک اوت کردن حریف داشت، اما محمد علی به آسانی در راند سوم او را شکست داد. در ماههای بعد او به آسانی در هر رینگی پیروز میشد و نامش لرزه بر پیکره هر بوکسوری می انداخت.
در همان سال بود که وی به عنوان یک سرباز میهن پرست از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام سر باز زد و اعلام کرد که هرگز به روی همنوعان ویتنامی خود آتش نمی گشاید و نمی خواهد آنها او را کاکا سیاه کثیف صدا بزنند، که همین مساله مدتها سر زبانها بود و پس از آن حتی از حضور در رقابتهای بوکس به مدت 5 سال محروم شد و گواهینامه بوکسش نیز به حالت تعلیق در آمد، البته مدتی بعد این محکومیت به 3سال کاهش پیدا کرد.

قهرمانی محمد علی در المپیک - در سن 18 سالگی
عکس العمل محمد علی و سرباز زدن او از خدمت به ارتش در جنگ و گرویدنش به اسلام به روشنی شیوه ستیزه جویی او را با سیاستهای استعمارگرایانه نشان می داد. قهرمان بوکس جهان در میان قشر زیادی از مردم محبوبیتی ناگفتنی پیدا کرده و مخصوصا مسلمانان سیاه پوست به شدت هوادارش شده بودند.
وی تحت تعالیم رهبران بزرگ اسلام مثل الیجاه محمد (Elijah Muhammad) و مالکوم ایکس(Malcom X) و تبعیت از فرامین آنها در امر اسلام به سرعت مورد انزجار جامعه سفیدپوست و مسیحی تبار آمریکایی قرار گرفت. شاید عمده انزجار آنها به این علت بود که نمی خواستند نماینده ای از سیاهان مدافع حقوق اجتماعی آنها باشد. در سال 1970 پس از سپری کردن دوران محرومیت خود به علت شرکت نکردن در جنگ او بار دیگر گواهینامه بوکس خود را دریافت کرد، اما به علت وقفه ای چند ساله در ورزش حرفه ای عنوان قهرمانی سال 1971 رادر مبارزه ای با جو فریزر (Joe Frazer) در مادیسون اسکوار گاردن (Madison Square Garden) از دست داد. این مسابقه شاید به نظر بسیاری دیگر چیزی شبیه مسابقات دیگر باشد اما برای دو رقیبی که هر کدام شکست ناپذیر بوده به منزله جولانجگاهی برای نمایش قدرت و مهارتشان است. هر دو مدعی و هر دو مبارزه طلب ... هرچند فریزر در راند آخر او را ناک اوت کرد و این تراژدی به ضرر کلی پایان یافت.
تحت الشعاع اسلام
گرایش او به اسلام زندگیش را تا حد زیادی تحت شعاع قرار داد و حتی تعالیم دینی کسانی که تحت رهبریشان بود اورا واداشت تا قرآن را با جدیت فرا بگیرد و او همچنین کم کم این ذهنیت را که سفید پوستان از شیاطین هستند و زاییده تفکرات تبعیض نژادی بود به فراموشی سپرد و یاد گرفت که مردمان جهان از هر رنگ و ملیتی که باشند، همنوع هم هستند و باید در این دنیا خود را برای زندگی در دنیای دیگر آماده کنند.
در سال 1975 محمد علی، فریزر را در مانیلای (Manilla) فیلیپین شکست داد و به زعم خودش و البته کارشناسان یکی از جنجالی ترین مسابقات بوکس دنیا بود. پس از 14 راند خسته کننده، ادی فاچ (Eddie Futch) مربی فریزر مانع او از ادامه مسابقه شد و دست راست کلی به عنوان پیروز میدان بالا رفت و این مسابقه یکی از تاریخی ترین مسابقات بوکس در دفتر تاریخ این رشته لقب گرفت. مجله رینگ این مبارزه را "مبارزه منتخب سال" نامید و برای کلی پس از 5 سال محرومیت عنوان فوق العاده ای بود.
عده بسیار زیادی فکر میکردند محمد علی کلی پس از این مبارزه بازنشسته میشود، اما اینگونه نشد و او همچنان به بوکس ادامه داد.
در 30 آوریل 1976 رو در روی جیمی یانگ (Jimmy Young) قرار گرفت و البته بدترین مبارزه خود را انجام داد. وی هم اضافه وزن پیدا کرده بود و هم از آمادگی فیزیکی خوبی برخوردار نبود و به نظر می رسید رقیب جوان خود را نیز چندان جدی نگرفته بود. عده بسیاری که در کنار رینگ قرار داشتند یانگ را مستحق پیروزی میدانستند و حتی مربی کلی هم او را بابت عملکرد ضعیفش سرزنش کرد. در ماه سپتامبر همان سال محمد علی برابر کن نورتون (Ken Norton) روی رینگ رفت و در استادیوم یانکیها یکبار دیگر از قدرت خود دفاع کرد.
در المپیک سال 1978 بار دیگر عنوان قهرمانی را که در 1976 از دست داده بود با غلبه بر لئون اسپینکس (Leon Spinks) که تنها 8 بازی حرفه ای داشت به دست آورد و برای سومین بار قهرمان سنگین وزن دنیا لقب گرفت.
اعلام بازنشستگی

محمد علی در حال مبارزه
در 27 ژوئن 1979 محمد علی اعلام بازنشستگی کرد و با دنیای پر هیجان رینگ و بوکس خداحافظی نمود. اگرچه در طی دو سال پس از آن مسابقاتی هم انجام داد ولی در آخرین مسابقه خود برابر ترور بربیک (Trevor Bebick) که 12 سال از او جوانتر بود شکست خورد و پس از این شکست در سال 1981 با رکورد 56 پیروزی، 37 ناک اوت و 5 شکست به طور کامل از بوکس کناره گیری کرد.
محمد عل کلی حتی در بوکس هم عقاید ضد اورتودوکس داشت و مثلا" به جای آنکه مثل سایر بوکسورهای اورتودوکس هنگام دفاع دستهایش را بالا و روی صورتش بگیرد، آنها را در پایین میگرفت، همیشه فاصله اش با حریف نسبت به سایرین بیشتر بود و ضربات مشتش به سر از هر بوکسور دیگری بیشتر بود. اگرچه شاید این مساله در طول یک مسابقه ریسک بیشتری داشته باشد اما ضربات سنگین به اعضای بدن برای ناک اوت کردن حریف از روی رینگ موثرتر است و کلی معتقد بود نمیخواهد با فریب دادن دیگران قهرمان شود.
دوران پس از بازنشستگی
در سال 1982 محمد علی دچار سندروم پارکینسون شد، اما از محبوبیتش نزد مردم و هوادارنش چیزی نکاست و هچمنان مورد توجه میلیونها نفر در سراسر جهان بود. در سال 1985 افتخار روشن کردن مشعل المپیک را در جورجیای آتلانتا پیدا کرد.
از آنجایی که دخترش لیلا علی (Leila Ali) به رشته پدر علاقه فراوانی داشت از سال 1999 بوکس حرفه ای را آغاز کرد. اما پدرش پیش از این در سال 1978 در مورد بوکس زنان گفته بود: "زنان هرگز نمی توانند به خاطر فیزیولوژی بدنشان مثل مردان بوکس بازی کنند. ضربات سهمگین بوکس باعث بروز مشکلاتی برایشان می شود که گاها" جبران ناپذیر است."
محمد علی در حال حاضر همراه خانواده اش در میشیگان (Michigan) زندگی میکند.
بر گرفته از سایت مجله اینتر نتی ورزش.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف
|


.happybirthdaytoyou. آدم در زندگی اش دوبار متولد میشود-البته بدون
احتساب تمام تولد های دیگرش!
یکبار وقتی به دنیا می آیی که البته خاطرات آن را فقط از پدر و مادر آنهم خیلی کم
می شنوی.
بار دیگر زمانیست که آدم می تواندواقعا یک زندگی جدیدپیدا کند یعنی بیفتد توی
زندگی ای جدید و آن
ازدواج است.امیدوارم شاهد این تولد دوباره ی تو باشم.
.تولدت مبارک طال عزیز!
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط ژرژ ژزف
|