تبليغاتX
شازده کوچولو
عابر ساحل شنی با پاهای برهنه
تاریک ترین ساعت شب ساعت قبل از طلوع آفتاب است آفتابی باشید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

بابا درد می کشد همان بابایی که آب می داد. نان می

داد.

ای قلب های پاک ! برای پدر من هم دعا کنید . این

آزمون الهی کی تمام می شود؟

فکر کن ! سه ماه ست که نمی تواند دو دقیقه راه

 برود...درد دارد ...قلب های پاک! برای پدر خوب من هم

 دعا کنید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

تو کیش منی من کافر به کیشم نیستم. حتی اگر مات شوم . هوای تاریک-

روشن اول صبح_غربت آسمان_دلتنگ توام.

همین گمانم بس باشد برای یک روز نیرو بخش _نیرو بخش تر . امروز

 فارغ ترم_ راحت تر از دست ذهن خراب و خیال باطل.

 

قلبت توی جیبم بود_توی دستم_تو خودت کجایی؟

 

دست هایم بد ننویسند_کم ننویسند_اختیارم به دست همه ی آلام پاک

جهان_دوستت دارم.

 

دیگر حرف تازه ای برای گفتن ندارم_ دلتنگ توام.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

در سکوت ساحل شنی

دریا زجه می زد.

دریا آن آبی صبور و سخاوتمند نبود.

کمینگاه سرد دو قلب کوچک بود.

زمینه ی دو آدم بود:یک مرد

یک زن.

در آغوش هم: یک آدم

یک هوا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

 

شب مي آيد

 

 وپس از شب تاريكي

 

و پس از تاريكي

 

 چشم ها

 

 دست ها

 

 ونفس هاونفس هاونفس ها..

 

.وصداي آب

 

كه فرو مي ريزد قطره قطره قطره از شير

 

 بعد دو نقطه ي سرخ

 

 از دو سيگار روشن

 

 تيك تاك ساعت

 

 ودو قلب

 

 ودو تنهايي.

 

                                                                        فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

مي داني كوچولو! شيريني پزي و عشق به هم شباهت دارند: مسئله ي مهم تازگي آنهاست و

 

موادي كه در آنها  مي ريزي حتي  تلخ ترين مواد  خوشمزه  مي شوند .

 

 

                                            كريستيان بوبن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

 

پوست" خيابان بهار" ريخت.البته تو راست مي

 

 گويي

 

 اما تمام مسير هاي زندگي من خلاصه مي شودبه

 

 فلکه ها ی يخ

 

 سازي  گاز  توشيبا به دانشگاه  واز دانشگاه

 

 به ....  .

 

وگاهي از اين سوي روز و از آن سوي شب پرتاب

 

مي شوم.البته كه تو راست مي گويي . ولي گاهي

 

  آدم

 

 واپس مي ماند. _مثل بچگي هامان  كه توي چرخ

 

وفلك دستي دوره گرد شوق پريدن پيدا مي كرديم

 

اما

 

 ميزان پريدنمان (ميزان دوره هاي عروج) به

 

پول

 

توي دست مان بستگي داشت_. حالا سهروردي دارد

 

به من مي خندد. در شانش نيست قهقهه بزند .

 

 لبخنده هاي يه وري مي زند گمانم.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

چرا اينطور فكر مي كنند؟تا از آن ها تعريف

مي كني گمان مي كنند چه خبر

است.يعني بايد در پشت هر تعريفي

منفعت طلبي اي نهفته باشد؟ آنقدر

محافظه كارانه برخورد مي كنند كه به

خودت شك مي كني. زن ها جاي خود

حتي مردها از من كه مرد هستم دير قبول

 مي كنند... يعني نميشود همين طور

خوبي ها را ديد و گفت و بعد راه خود را

گرفت و رفت . .. چرا فكر ميكنند به خاطر

منفعتي از آنان تعريف مي كني به خاطر

سودي يا هوسي؟! از اين نحوه ي زندگي

بيزار وخسته ام مگر نه اينكه با همين خنده

 هاي كوچك مي توان رنج هاي بزرگ را

 تحمل كرد ؟

زي...با ...يي...ها...را...مي...بي...نم....

 

مگر فقط باید از مرده ها تعریف کرد ویا

آنهایی که در اوج قله های افتخار به

سرمی برند؟! شاید من اشتباه می کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

ديوارها زندان را محدود مي كند

ديوار ها زندان را محدود تر نمي كند.

 

                                             ا.بامداد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

تو چشم تو يه حسه كه آتيش به قلب من زده

 

خوبي اون نگاهتو به هر غريبه اي نده

 

نوازش تو مثل موج دستاي تو يه همزبون

 

فقط براي من بمون مثل يه يار مهربون

 

دلم مي خواد پر بزنه به ياد آبي نگات

 

به ياد اون روزايي كه پر شدم از هرم صدات

 

از رفتن تو نازنين دفتر من سياه شده

 

سكوت امن قلب من به خاطر تو آه شده

 

از مهربونيات ميگم كه پر شده تو خون من

 

از اسمي كه صداقته ريشه زده تو جون من

                                          

                                          ريشه زده تو جون من

 

از بي وفاييها مي گم كه پر شده توي چشام

 

تو ذهن من فقط تويي حتي اگه خودم نخوام

 

يه عمره دنبال دلت دلم نفس نفس زده

 

من ميدونم تو هم بدون دل به جداييها نده

 

حس عجيب چشم تو هميشه سوسو ميزنه

 

غربت اون نگاه تو مثل خود خود منه

 

دلم برات پر مي زنه براي مهربونيات

 

براي اون روزايي كه پر شدم از هرم صدات...

 

 

                                         اسم خواننده اش: ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
سلام!

گویی دست آفرینش کوچک تر از آن است

که اشک های مرا پاک کند.

نور خدا خیره کننده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

خورشيد با آخرين سرخي ماتش

آنجا كه ميان دريا وآسمان خطي ممتد است

غرق شد.

نمي دانم ماهي ها لاشه اش را ديدند يا نه؟

فردا صبح كه دوباره خورشيد

به زيبايي خستگي سزيف

بالا مي آيد از اعماق

يك گوشه از آن دايره ي گيجش

انگار نباشد

نمي دانم ماهي ها لاشه ي ديروزش را گاز زدند

يا" خدا

به جزاي هر غروب از او ذره اي نور مي ستاند؟"

***

طلوعش از درون تابه ي خونين ميدان تير

سر بريده ي سرفراز انقلابي ست كه نخواهد پاييد؟

دريا با همه ي وسعش

هر وقت كه حجم زمان به گرگ و ميش مي رسد

 از ترس آغاز جنگي ديگر

خون بالا ميآورد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

آينه آگاهي ميدهد نه آموزش.

 

                                      آلبر كامو

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

ديگه خسته شدم از اين زندگي آدم چرا اينقدر كم مي

 آورد؟ بغض هم ديگه خسته شده اشكام نه كه خشك

 شده باشن ته ته چشمم بر كه اي درست كرده اند و

 توي آن زندگي مي كنند.

 

... ميثم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

توده ي مچاله ي سياه كنار پياده رو.

نگاه هاي كنجكاو ما يك يك

***

دوربين عكاس با سوژه ي داغ امروز تيتر روزنامه ي فردا سير مي شود .

شاعر كنجكاو

با دستان سرد جيب هاي لي

الهام لحظه اش را مرور مي كند:

" بيوه زن فقير

زير صفحه ي شطرنج ما

كه از قضا خانه هايش همه سياه بود

يخ زد از سرما"

خرسند از ايراد شعر

گام بعدي اش به كافه باز مي شود.

***

گويي اينها مشامشان حساس شده

به بوي مچاله ها ي سياه :

جمع عابران هرزه ي لحظه هاي بعد.

مسافركش فرياد مي زند :"آي تهران يك نفر دو نفر"

حالا نگاه ها بي تفاوت تر مي گذرند.

پيرزن

در آخرين تلاش احتضاركمي مچاله تر شده

بعد گمانم شاعر بود

از كافه بيرون آمده نيامده :

مرد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

يك آهنگ تند تند توي يك سواري_حس

شديد گيتار زدن مرا گرفته است! درك يك

 گيتاريست!.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 داستان كوتاه

خورشيد امروز بيدار نشده. ابر هاي سياه و خا كستري چشم هاي آسمان را پوشانده اند. باد لباس ورخت هاي روي طناب را اين ور و آن ور مي برد . بعضي لباس ها كه به هم مي خورند حالي به حالي مي شوند .

آن كنج ديوار انتهاي طناب يك سينه بند به طرز عجولانه و عجيبي آويزان است:مثل دو دست به سوي آسمان دعا. *** كم كم باد شديد تر شده .باران نم نم با باد به در وديوار وپنجره مي زند. ***

خانم خانه مشغول شستن ظرف هاست . چشم هاي بيدارش باران مي بارد .آنقدر كه صداي شرشر باران را نمي شنود. ظرف كه تمام شد نگاهي به پنجره انداخت. پنجره خيس بود .

سريع به سمت در دويد : پله ها را يكي دو تا كرد تا زودتر به حياط و طناب برسد . باران شديد تر شده بود شلاق مي زد بر تن زن ولئ مو هاي او را نوازش مي كرد . مو هاي مشكي اش را .

به آخرين پله كه رسيد پايش روي كاشي سر خورد : با سر به زمين افتاد .يك آن تنها يك لحظه. براي لباس هاي مرد كه بعداز ظهر آنها را خشك مي خواست :مباد خيس شوند بيهوش زير باران افتاده بود.

كم كم هاله ي گرد خون دور سرش وسيع تر مي شد عين هاله ي نور دور سر پيامبران . باران به اين چيز ها كار نداشت. شلاق مي زد و مو هاي مشكي اش را نوازش مي داد : خون مي شست.

كنج ديوار اما غوغاي ايمان زن بود:

"سينه بند دو پياله ي سينه بند پر از آب باران شده بود سنگين سنگين .

باران بند آمد:رگبار مسلسل كه از خون سير شد لال مي شود.

گنجشك لاغر و نحيفي زير شيرواني پناه گرفته بود آرام پريد و آمد لبه ي لبه ي سينه بند نشست.. كمي تاب خورد تا شرم سينه بند فرو ريخت : آرام شد براي بوسه ي نوك كوچك گنجشكك.

آرام سرش را برد توي آب جمع شده توي سينه هاي زن .

چند جرعه چشيد. سرش را بالا آورد به شكر .

و دوباره جرعه جرعه.

بعد بي جيك جيك پريد..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

خواب ديدم۱به گمانم نعش ستاره ها بود

كه جمع مي كردم۲از نور و از سو افتاده۳

من يگانه مرد پاسدار جنازه هاي زيبايان 

شهر بود۴شهري كه هيولاي تاريكي هر

لحظه بيشتر به آن حمله مي برد۵چند

قطره آب سرد روي گونه ها چشم هايم

پاشيده شد۶ازخواب پريدم۷آخرين قطره

هاي اشك آخرين ستاره بود۸.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

 

امروز تمام مرغ هاي گيج

 مردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

غم انگيز ترين لحظات زندگي را 

 

      مي توان روي جدول هاي

 

 

 كنار خيابان راه رفت

 

به خصوص خيابان هاي خلوت تر مثل

 

 بزرگراه ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
کلاس درس استاد آخر :  تصوراتتان از آینده تان؟  از سی سالگی  از چهل سالگی  . ازدواج کردی...بچه داری...کجای تحصیل قرار داری؟...ووو

همه وقتی از گذشته حرف می زنند حالت غم گذشته ویا همان نوستالوژی میگیردشان اما من نمی دانم چرا بچه ها هر چه بیشتر از آینده می گفتند بیشتر غمم می گرفت تا آنجا که بغض امد زیر  زیرپلکم  بگذریم از اینکه من ۳۰ سال بعد هنوز مجردم   ولی شاید دکترایم را گرفته باشم البته اگر غرق تنبلی های فیلسوفانه و گاه احمقانه نشوم...

بچه ها حرف های جالبی زدند :شوهرم دکتر دندانپزشکیه....     بیشتر از ۲۵ سال را نمی توانم تصور کنم   .....  زنم باید همسطحم باشه....   مهری چه قدر منتظر بود که استاد از او بپرسد اما از او نپرسید .مهری انسان زیرکیست  انگار تمام  تیز هوشی بشر را توی چشم هایش انبار کرده ای کاش قدر خودشو بدونه  ...      چهل سالگی هلند هستم   شاید یک بچه داشته باشم    خوشبختی نزدیکه اینا رو سپیده گفت   اطمینانش با ایمان عجین بود   چه جالب     آدم باید نیروی خودشو بشناسه وبه اون مطمئن بشه.......به این آدم خیلی معتقدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

سعی میکنم مطالبی را از قبل برای وبلاگم آماده کنم که

 این مطالب را توی کاغذ های ستونی مینویسم.

دیروز مامان اتفاقی مرا گرم کار  روی کاغذ ها دید.

  پرسید: اینا چین ؟وقتی براش توضیح دادم یه کلمه

 گفت: "آفرین" .چه قدر به دلم نشست . منتظر نظر

شما دوست عزیز هم هستم مشتاقانه......

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

دیروز تمام ذهن ام این جمله بود:

                                  

                                        " تو چه

 

 باشی

 

چه نباشی

 

 

نور زندگی می پاشی"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
عروسک هایم را یک جا ردیف کردم

که کودکی ام را آتش بزنم

برق رفت

کودکی ام شعله ی روشنایی ام شد.       

   

                                                        میثم

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
  چهار شرط خوشبختی:

۱-زندگی در هوای آزاد

۲-عشق به یک مو جود

۳-فراغت از هر گونه جاه طلبی

۴-آفرینندگی   

   

                                        ادگار آلن پو

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
سونیا دختری ست که با اعماق زمین رابطه دارد.

امروز خسته بود .

زیر چشم هایش تو رفته و کبود و لپ های با مزه اش آب رفته بود.

او به هیچ نسلی تعلق ندارد

نمی توان گفت آزاده یا آزاد است ...انسان دیگری ست .

دختری که از باتلاق های آسمان فرو افتاده  مثل همه

و دوست داشتن برایش مفهوم صریح  باقی ماندن ست

بی آنکه خود بداند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 
 

 

                 تو كه نباشي

 

    خنده هاي مست باد به يه ارزن نمي ارزن  

 

                 با تو گنجشكا برام گم نمي شن 

 

               خستگي هاي خزون خواب ميره

 

     وقتي كه بارون نگات

 

     قاطي خنده ي آهنگاي اهورائي ميشه.

 

               تن توماده گياه گرم جادوئي توي افسانه هاست

 

                 تن تو همون نت نا خونده ي آخرين شيپور

 

 خداست

 

                 آخ كه دلم تشنه ي ديدار دوباره ي مشكي نگات

 

                  پرپر كبوتراي خسته ي شهر رو

 

                  زير تير كودكاي كودن شهر

 

                توي خط ممتد باد خزون

 

                 حس ميكنه

 

                 تو اگه بودي برام ....

 

     بسه ديگه!

 

           خسته شدم از اين همه خيال...  بیا!...  

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف | 

دیروز حالت ابر ها خیلی مرموز بود. امروز ابرها چه قدر زیبا نقاشی

 

    شده اند    دوست دارم غرق این نقاشی شوم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط ژرژ ژزف |