گاه اول
طاقچه دلم خالی ست
بی هیچ گلدان و جانمازی
تو که بیایی
طاقچه ام
جای استکان داغ چایت...
گاه دوم
بر چشم هایم بوسه ای بکار
شاید شکوفه ای از پلک هایم رویید...
گاه بی پایان
قنات کوچک چشم هایت
تاب طناب پوسیده ام نیاورد
به دریای آسمان تن داد...
+ نوشته شده در
Fri 25 May 2012 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
گریه نکن
در اشک هایت غرق می شوم
گوریل انگوری من!
شاسی ماشین من تاب وزن تو را دارد
اما اشک تو را نه!
***
بادها
پره های زیبای آسیاب را
به وجد می آورند و
شتابان دل میکنند.
***
دستبند مروارید نداری؟
از چشم هام بدزد!
دانه دانه اشک هام را
با موهات نخ کن
ببند...برو...بخند...
+ نوشته شده در
Fri 10 Jun 2011 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
چرکآب سیاهی از تنه ی قهوه ای روشن درخت بیرون می زد...
باران، تند تند می بارید تا برکه سیاه پای درخت پا نگیرد اما گرفت...
باران باز هم تند تند بارید تا جوی سیاه پاگرفته، جان نگیرد اما گرفت...
باران تند تند می بارد باز هم تا رود سیاه، راه نیفتد......
+ نوشته شده در
Tue 11 Jan 2011 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
زین پس دوستان گرامی این وبلاگ
می توانند
«نیمچه های ادبی» ای که در این وبلاگ نوشته می شد را در نشانی زیر بخوانند:
جوانه
+ نوشته شده در
Tue 16 Nov 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
در قانون حوا دست بردند
چشم های آدم، هول برداشت.
دست های هابیل، مزرعه اش را رونق داد
قاطی گندم ها رفت لای دندان های قابیل؛
قانون
از بطن قابیل و قبیله اش -دخترِ حوا- زاییده شد.
تقدیم می شود به :
ز خردک شعله ای شرری نیست که نیست...
+ نوشته شده در
Wed 10 Nov 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
+ نوشته شده در
Sat 30 Oct 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
گریه نکن
در اشک های تو غرق می شوم.
درمان دردم در دستان توست
نه چشمان بی چیزت...
گوریل انگوری من!
شاسی ماشین من آنقدر قوی ست که تاب وزن تو را دارد
اما اشک تو را نه!
+ نوشته شده در
Wed 20 Oct 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
+ نوشته شده در
Sun 10 Oct 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
بهار بی دریغ من!
ببار بر من!
کنار هر درخت سبز
طعم گس دهانت را بکار
وقتی زیر سایه های مهربانشان تکیه می دهم
چشمهایم چکیدن لحظه های بی دریغت را در من، بوسه باران کند.
*
بهار بی دریغ من
ببار برمن!
در
من
بر
من...
+ نوشته شده در
Wed 29 Sep 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
شرم پوست صورتت
سیگار سیاه دستانم را می رباید هر لحظه
تا کام دهانت مزین شود
به آباژور مردی پارساله
دستانش بوی تابوت می دهد
از سال ها
تا سال هایی که بوی رز
رسیده بود به رنگدانه های زیر پوستت
تا باور کنم
شرم آغاز را از نگاه معصومانه ات
که تسلیم ترین روح زمین را
به سرانگشتانم گوش زد می کرد.....
9-2-89
+ نوشته شده در
Sat 18 Sep 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
رویاهای کودکانه چه زود تمام می شوند
وقتی صحراهای تُنُک موهایت برای اولین
بارها رنگ برف را می بینند
و شقیقه های تنبل و ناسازگارت
با کفش هایی که مال لحظه های تو نبوده
پا به میانسالی می گذارند...
رویاهای کودکانه زود تمام می شوند
وقتی که ترکیب زیبایی و زودباوری
بازار کولی ها را میهمانِ خانه ی تو می
کند.
رویاهای کودکانه
زودِ
زود
تمام
می شود
آن جا که
میان چارراهی ایستاده ای باد از چهار طرف
می وزد
صقل می شوی و فرو می روی
فرو می روی درون گردابی که آفتاب ، مادر
مهربانش نیست
درون باتلاقی که ماه ، دریچه دنیایش
نیست.
فرو می روی و آب می شود
بستنی عروسکی ای که شده بود
درون راهرویی که نه نوری آنچنان می تابید
و نه تاریکی ، با صدای « پینک فلویدی » ها
، هوایی سرم را گرفت که آبی نبود رو به خاکستری داشت ثمرش شد این شعر...
+ نوشته شده در
Tue 7 Sep 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
فتاده تخته سنگ آنسوی تر
انگار کوهی بود...
گام های آدمی تا دمی در گوش های همکیشان و ناهمکیشان مانند سوزن به نخ می شود که این دالان اندیشه باب دلِ دلداران سخن براند والا ماه تا ماه و سال تا سال جز حرف های طبقه ی رمال به دهانِ گوش ات فتوا نمی شود.
***
دختر سطل کوچک را پر از آب کرد تا مسیر چشمه تا منزل را با زجر کودکانه زیر پاهایش لگدمال کند با آرزوی پیروزی بر غول هایی که پشت تاریکی شب پنهان اند و نعره می زنند.
**
بیا بیا
سیاه هلدان
بیا بریم از این دشت
بریم تا بهار دوباره بگیره در بر
دل و دامان مان را همدم!
*
+ نوشته شده در
Thu 2 Sep 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
غوغای سرانگشتانم
جز گرمای تن تو را نمی جستند
بر قامت دیوارها...
پنجره ها بسته می شد
از پرواز بی پروای نگاهم
به دنبال زنانگی تو ...
*
لابلای خستگی های هر روزۀ زمین
کره ی بی تاب چشمانم
قرینۀ زمین های بایر شده بود
تا از طراوت خاک من
بیدار شود
بُرنایی بوته های خشکیده...
+ نوشته شده در
Thu 19 Aug 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
آنقدر بر لب و دندان نشست خار که شکفت
از خونش
غنچه های بی بهار...
+ نوشته شده در
Wed 14 Jul 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
در آستانه ی سالروز ورودم به این دنیای هزار رنگ ، این شعر رو تقدیم می کنم به نازنین موجود زندگیم : دال عزیز! :
Tho near the gates of paradise,
Gladly I’d turn away,
Just to hear you say, ”I love you!”
Sometime, somewhere, some day.
”Rida Johnson Young”
حتی در آستانه ی دروازه های بهشت،
از فرط شادی روی برمی گردانم؛
چون بشنوم که می گویی
«دوستت دارم »
وقتی ، جایی ، روزی.
شعر از “ریدا جانسون یونگ”
این شعر رو از وبلاگ دوست گرامی روژین برداشت کردم.
+ نوشته شده در
Sat 10 Jul 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
سرزمین هایی که مرد پیاده، سوار جاده هایش شده بود زیاد نبودند اما سرزمین عشق را خوب می شناخت چراکه بارها پیموده بود کوه ها و پایه هایش را...
آغاز تلخنای انتهای خیار
از دهان معشوقی بوده بی شک
که صبحگاه نبوسیده بودش یار...
+ نوشته شده در
Wed 30 Jun 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
عشق تنها افسانه ای ست که خداوند در سرزمین قلب آدمی به ودیعه نهاد و به حقیقت نیز پیوست.
خاربوته ای که رونق صحراست.
ما آدم ها همیشه در صحبت از عشق، نگاه مان برمی گردد به همان
اعجاب افسانه ای که خداوند با آن، عشق را خلق کرد...
***
آن شرابی که خداوند را مست کرد
تا از مغناطیس تو
انحناهای جهان را
جور دیگری بیافریند
اکنون
در چشمه ی دهان تو جاریست
مز مزه کنان می چشانی اش
به دهان تلخم که هنوز
بوی کافور می دهد....
+ نوشته شده در
Mon 21 Jun 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
در دایره ما رونق بازاری نیست...
+ نوشته شده در
Sun 6 Jun 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
در
آغوش زیبای مریم
زبان باز کرد
مهربانی را جرعه جرعه
از کاسه ی زیبای دستان مریم
نوشید .
زمانیکه رودخانه ی اورشلیم
بوسه بر اندام کودکانه اش می زد
و فرشتگان دست در دست هم
نور نگاهش را طواف می کردند
نگاهش جز در نگاه مادرانه ی مریم _
مسیحای مادر _
لانه نداشت .
بر صلیب
بالای تپه ی جلجتا
وقتی که خداوند
دستانش را سخت به یاری می فشرد
اشک های مریم بود
که دریایی شد
تا مسیحای ما
غرق در آغوش آرام دریای مادر
مهربان قایق خداوندش را
با فوج عظیم لشکر فرشتگان
بار دیگر دید
که ناآرام
به سوی او می راندند ...
همچنین تقدیم می شود به نازنینی
+ نوشته شده در
Thu 3 Jun 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
ستاره های شب شکن
شکسته اند سکوت چشم های خسته ام....
***
____________________________________________
قارقار افیونی من
برازنده لانه کوچک سینه هایت نیست
واق بی انتهای پاسبان گله
از بوی دهان منست بانو!
طعم گونه هایت را به باغ اهدا کن
تا زنبورهای عاشق
به دامنت دچار شوند...
_____________________________
گاهی می مانی میان همه چیز و همه کس میان همه احساسات و باورها و اندیشه هایی که انگار هیچ کدام از خودت نیست....
میان همه آرزوها و انگیزه ها و هدف هایی که انگار نداری، نداشته ای هرگز...
گاهی می مانی... از حرف می مانی و از سکوت حتی....
نه فریاد، فریادرس خواهد بود نه آرام نشستن و خیره نگاه کردن به سفیدی های تن دیوار......
گاه به گاه می مانی و چاله های پیاده رو، پاهای تو را زنجیر زده اند انگار!
می بینی که هیچ نداری از هیچ و پوچ این عالم و تمام دغدغه هایت جز بازی های کودکانه ی پسرکی وحشی و ناآرام نیست.....
روزگارانی بعد به خودت می آیی و میبینی پیر شده ای بی مآل و آرزویی که رسیده باشد بر شاخه ی درخت زندگی ات.....
گاه می مانی....
گاه به گاه می مانی...
گام هایت بی گاه شده اند انگار مرد!
رد روایت به انتهایی بند نیست انگار
پایان
+ نوشته شده در
Sun 30 May 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
لباس سیاه زمستانی ات
عریانی تابستانی ات
حتی سرخ تلخ پاییزی ات را
دوست دارم
اما تو
بهاری باش
تا قدم زنان
از عطر شکوفه های کوچه باغ های تنت مست
بر تپه ی جلجتای سرزمینت
جاودانه شوم ...
+ نوشته شده در
Thu 29 Apr 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
شاید بهانه بوده است صدای سطل عشق که قطره دانِ اشک ماست برای
لحظه های تب * شاید بهانه بوده است تبار تلخ تبی که وقتی
پیشانی به پیشانی می نهیم داغ ترین استوای جهان را به نیمکره های
زمین وام می دهد... * شاید بهانه بوده است شبنم چشم ها که رودی
می شود به مقصد آبشارها . . . نیاگارا بودن هم هوایی دارد
بهانه نمی خواهی همه بهانه ی تو می گیرند....
+ نوشته شده در
Wed 28 Apr 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
عقربه های ساعت آنقدر کش آمده اند
که شاخه های نورس بهاری
حسودی شان می شود
به باهم بودنمان...
+ نوشته شده در
Sun 18 Apr 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
چندان اعتباری نیست
به اینکه بی اعتباری ام
یقه ی اندوهم را هم بچسبد
مثل آدامس هیزی
که دهن کجی می کند
به تمام هستی ام....
*
اندوهی که آسمانت را فتح می کند
به لشگر ِ بایر شادی هایت
پاینده است.
پار و پیرار
گلوله ی دل
بی ماشه ای که بچکاند بر سرب نم گرفته اش
خواب رفته بود
بی فکر آتشفشان زیبای زیبایی....
*
چه کسی فکر می کرد
نمناکترین پاییز
چکیده شوی
بر چشم هایم.
چکانده شود
با چخماق دستت
دلم...
*
هیچ فکر می کردی
عشق
کالسکه گردان اسبی چارتاخت
شود
که قندیل بسته است
بر سردر غار بهار همیشه مان ؟
رسم عاشقی
+ نوشته شده در
Thu 8 Apr 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
نوشیده امت بارها
خواهمت نوشید تا سالها
پیاله پیاله تو را که سر می کشم
آیین مستی
فرو می برد مرا
به باتلاق های تنت
آنجا که جز دستان و چشمانم
نیست
به کار اندام تو
*
شقایق هایی
که از لابلای نوازش های مستانه ات روییدند
تا هنوز جوان اند.
رنگ دیروز تو را
به قلم موی سرانگشتانم
همیشه دارم...
+ نوشته شده در
Sat 27 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
تاب تاب
تب و تاب
تاب تاب
تب و تاب
دانه دانه قطره های غم
می چکند
از شیارهای گونه ام.
تپیده است
صدای تو درون خستگیم
جشن واره ی طراوت و تنیدن تنت
به تاب تاب خسته ی تنم
ستاره می شوم
به پای گونه های سرخ تو
بوسه های سرد توـ طراوت یخ شراب هاـ
روی رود لبان ترد من
*
از این همه ترانه ها
از این همه سرود ها
یکی مانده به آخرین سرود دست تو
یکی مانده به آخرین نت ننواخته ات
تارهای تن من است
تاب تاب تارهای تن تنیده ام
به تار تار تن بی تاب تو!
+ نوشته شده در
Tue 23 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
دوست دارم باد باشم
بنوازم پیراهنت
باران باشم
ببوسم جای جای تنت.
***
دوست دارم
پنجره ی اتاقت باشم
بنگری از من
آسمان بخت ات
دستگیره ی در اتاقت باشم
بگیری دستم!
**
دوست دارم مآوس پی سی ات باشم
بگیرد طعم انحناهای تنم
دستت.
*
دوست دارم
دیوار اتاقم باشی
بگیرد رنگ تو
نگاهم...
+ نوشته شده در
Wed 17 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
بار انداز کوچک
طعم تلخی از خدا
به یاد داشت
با رقص خسته ما اما
بارش خدا را
بر بار
همه دیدند
دست در دستِ
زیبایی و بهار
شانه به شانه ی
آهنگ پاهایمان با هم
*
رقص بی ساز و بی ناز
بی خداست
خدا که آمد
بیس* را بترکان
موزیسین!
خدا نخواهد رفت آن وقت
از لابلای دست ها و پاهایمان!
*base
+ نوشته شده در
Fri 12 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
دست می سایم بر قله ی گونه هایت
که سبزه زارانش را
بادهای نوبهار
رویانده اند
تا
آستان معبری
که گاری شکسته ی من
از آن
عبور می کند
با دو قاطر فرتوت و باری
بسیار
بر دوش!
+ نوشته شده در
Fri 5 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|
دم دیوار بلند باغ
رنگ رخ باخت
باد
زیباییت را
با برگ شقایق ها
در میان گذاشت
*
به رنگ بهار دوستت دارم
که دست می ساید باد
به دامان باغ
تا بار بردارد
از دهان زیبای او
که می بوساند
طعم گس گیلاس پوسیده ی پار
به دهانش آه!
آهن پاره های قبرستان ماشین ها
دهان گشودند
به دهان نیمه باز ابرها
که ببارد شاید ماه
ماه منیر من!
تنگ بلور هفت سینت را
دور بریز.
امسال
ماهی ها را
سرویس های اوراقی
دانشگاه
می آورند
رنده رنده ... کنسرو می کنند
اندازه قلب تو هم
جا نیست دیگر
برای خنده!
برو بمیر
ماه منیر!
+ نوشته شده در
Mon 1 Mar 2010 ساعت   توسط ژرژ ژزف
|