|
و خدایی که همین نزدیکی هاست،لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
|

اکنون در شهر باران می بارد.
آن مرد در باران می تازد.
آن مرد در باران با اسب می آید....
بعد از دوماه، طعم شهر خود را با خیالی راحت و بی دغدغه ی رفتن، تجربه کرده ام...
شهری که آنقدر کوچک شده که هر روز غروب ،ماشین ها در گلویش گیر میکنند و او سرفه های خشک سر می دهد
شهرمن...شهر زیبا و سبز و آشنای من
با تمام کاستی ها و خوبی هایش دوباره وقتی برای بی دغدغه ماندن پیشش آمدم با نسیم و باران بر لب هایم بوسه زد ....بر دستان و بر گونه هایم...
شهری چنین آشنا و چنان غریبه که گاه از فرط کوچک و آلوده شدنش به ستوه می آیی و میل فرار می کنی....
اما "شهر من" را تا ما نکنیم آباد
بیگانه بر آن نخواهد خاست داد....
برگشتم!